بسندهاى است .
4 - بر بالاى سكوى ميخانه بنشين و جام شراب بنوش ؛ زيرا كه همين مقام و همين جام ، به عنوان جاه و مال دنيوى براى تو بسنده است .
5 - زيادهطلبى مكن ؛ كار را بر خود آسان بگير ؛ تنگ شراب لعلگون و دلبرى ماهرو براى تو بس است .
6 - روزگار ، اختيار و افسار آرزوها را به نادانان مىدهد ؛ تو اهل دانش و فضلى و همين گناه براى تو كافى است ( كه از رسيدن به آرزوها محروم باشى ! ) [ آرزو را به مركبى مانند مىكند كه افسارش در دست افراد نادان است . يعنى روزگار به كام نادانان مىگردد . تو كه اهل فضل و دانشى ، روزگار به كام تو نخواهد بود . ]
7 - دلبستگى به زادگاهى كه به آن خو گرفتهاى و به پيمانى كه با ياران ديرينه بستهاى ، كافى است تا عذرخواه تو در نزد ياران سفر كرده باشد . [ يعنى اگر ياران سفر كرده از تو گله كنند كه چرا با آنان همسفر نشدهاى ، دلبستگى به زادگاه و پايبندى به عهد ياران ، پوزش بسندهاى است . ]
8 - به منت كشيدن از ديگران عادت مكن ؛ زيرا كه خشنودى خداوند و بخشش پادشاه ، در دو جهان براى تو بس است . [ يعنى خشنودى خداوند براى جهان ديگر و انعام و احسان شاه براى اين جهانت كافى است . ]
9 - اى حافظ ، به هيچ ذكر و دعاى ديگر حاجت نيست ! دعاى نيمشب و درس صبحگاه براى تو بس است .
271 - درد عشق
درد عشقى كشيدهام كه مپرس * زهر هجرى چشيدهام كه مپرس
گشتهام در جهان و آخِر كار * دلبرى برگزيدهام كه مپرس
آن چنان در هواى خاك درش * مىرود آب ديدهام كه مپرس !
من به گوش خود از دهانش دوش * سخنانى شنيدهام كه مپرس
سوى من لب چه مىگزى كه مگوى ؟ * لبِ لعلى گَزيدهام كه مپرس !
بىتو در كلبهى گدايىِ خويش * رنجهايى كشيدهام كه مپرس
همچو حافظ غريب در ره عشق * به مقامى رسيدهام كه مپرس