تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 426

مساهمون:

ص٤٢٦

269 - مونس جان

گل عذارى ز گلستان جهان ما را بس * زين چمن سايهء آن سروِ روان ما را بس
من و هم صحبتى اهل ريا دورم باد ! * از گرانان جهان رطلِ گران ما را بس
قصرِ فردوس به پاداشِ عمل مىبخشند * ما كه رنديم و گدا ديرِ مغان ما را بس
بنشين بر لب جوى و گذر عمر ببين * كاين اشارت ز جهانِ گذران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان * گر شما را نه بس اين سود و زيان ما را بس
يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم * دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خويش خدا را به بهشتم مفرست * كه سر كوى تو از كون و مكان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافيست ! * طبع چون آب و غزل‌هاى روان ما را بس
1 - يك دلبر گل چهره ، از گلستان جهان براى ما بس است و در چمن زندگى ، سايهء آن دلبر سروقد براى من كافى است . [ بيت ، بسيار مشهور و مفهوم آن روشن است . زندگى را به گلستان و چمن ، و دلبر را به سروى در اين گلستان مانند كرده است . مىگويد از تمام جهان ، دلبر براى ما كافى است . جز او چيزى نمىخواهيم . ] 2 - همنشينى با رياكاران از من دور باد . به جاى همه‌ى رياكاران پرتكبّر و گران جان پيمانه‌ى سنگين شراب براى ما بس است . 3 - كاخ بهشت را در برابر اعمال نيك به افراد مىبخشند . ما كه رنديم و گدا ، دير مغان براى ما بس است . [ ما كه رنديم ، يعنى اعتنايى به اعمال و توقع پاداش نداريم ؛ گدا ، يعنى درويش و بىچيز از جهت اعمالى كه مىتواند سرمايه‌ى خريد بهشت باشد . بنابراين مىگويد : براى م كه اسباب و عوامل لازم براى رفتن به بهشت را نداريم دير مغان كافى است ! ] 4 - بر لب جوى بنشين و با دقت در جريان آب ، گذر عمر را به ياد بياور ! همين اشاره به جهان گذران ، براى ما كافى است . [ در واقع به طور غير مستقيم جهان گذران را به جويبارى كه مىگذرد مانند كرده و فانى بودن عمر را گوشزد مىكند . ] 5 - سرمايه و سود جهان را در ازاى آزار و آسيب آن بنگر . اگر اين سود و زيان براى شما بس نيست ، براى ما بس است . [ يعنى نقدينه‌هاى مادى جهان - زر و سيم - مايه‌ى آزار و رنج است . به دست آوردن ، نگه‌داشتن و از دست دادنش ، همه ، اسباب آزار است . پس سودى ندارد ! ]