تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 424

مساهمون:

ص٤٢٤
4 - اى ساقى ، فرشته عشق را نمىشناسد ؛ پس جام شرابى درخواست كن و قطراتى از آن را مانند گلاب بر خاك آدم بپاش . [ دو رسم را با هم تلفيق كرده است : گلاب پاشيدن در مراسم سر خاك و جرعه بر زمين ريختن مىگساران . از سوى ديگر ، عشق را مستى و سرمستى در نظر گرفته و سرمستى از شراب ( اعم از عرفانى و غير عرفانى ) حاصل مىشود . نهايت آن كه به سرشت فرشتگان اشاره دارد كه فاقد عشق هستند . بر اساس اين روابط مىگويد : بايد بر خاك آدم كه عشق و سرمستى را فهميد شراب ريخت ! ] 5 - به گوشه‌ى كفن من پياله‌ى شراب ببند تا روز قيامت ، با نوشيدن شراب ترس از روز رستاخيز را فراموش كنم ! 6 - درويش و درمانده به درگاه تو آمده‌ام ؛ رحمى كن كه جز عشق و محبت تو هيچ دستاويزى ندارم . 7 - بيا كه فرشته‌ى غيبى ميخانه ، ديشب به من گفت : از سرنوشت مگريز و پيوسته به آن چه دست سرنوشت رقم زده است ، خشنود باش ! 8 - اى حافظ ، ميان عاشق و معشوق هيچ پرده و مانعى وجود ندارد . از ميان برخيز كه حجاب و مانع تو ، وجود خود توست ، نه عامل ديگر . [ مقصود از تو بعد نفسانى وجود است . يعنى هواى نفس مانع رسيدن تو به اوست ! ]

268 - عشرت شب‌گير

اى صبا گر بگذرى بر ساحل رود ارس * بوسه زن بر خاك آن وادىّ و مشكين كن نفس
منزل سلمى كه بادش هر دم از ما صد سلام * پر صداى ساربانان بينى و بانگ جرس
محمل جانان ببوس آنگه به زارى عرضه دار * كز فراقت سوختم اى مهربان فرياد رس
من كه قول ناصحان را خواندمى قول رباب * گوشمالى ديدم از هجران كه اينم پند بس
عشرت شب‌گير كن ، مى نوش كاندر راه عشق * شب‌روان را آشنايىهاست با ميرِ عَسَس
عشق‌بازى كار بازى نيست اى دل سر بباز * زان كه گوى عشق نتوان زد به چوگان هوس
دل به رغبت مىسپارد جان به چشم مست يار * گرچه هشياران ندادند اختيار خود به كس
طوطيان در شكّرستان كامرانى مىكنند * وز تحسُّر دست بر سر مىزند مسكين مگس
نام حافظ گر برآيد بر زبانِ كلك دوست * از جناب حضرت شاهم بس است اين مُلتَمس