تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 422

مساهمون:

ص٤٢٢
پرتو روى تو تا در خلوتم ديد آفتاب * مىرود چون سايه هر دم بر در و بامم هنوز
نام من رفته‌ست روزى بر لب جانان به سهو * اهل دل را بوى جان مىآيد از نامم هنوز
در ازل داده‌ست ما را ساقىِ لعل لبت * جرعهء جامى كه من مدهوشِ آن جامم هنوز
اى كه گفتى جان بده تا باشدت آرامِ جان * جان به غم‌هايش سپردم نيست آرامم هنوز
در قلم آورد حافظ قصهء لعل لبش * آبِ حيوان مىرود هر دم ز اقلامم هنوز
1 - هنوز ، تمنايى كه از لب تو داشتم برآورده نشده است . ازاين‌رو ، به اميد جام لعل‌گون لبت ، دردى شراب را مىنوشم ! [ لب لعل‌گون يار را به صافى شراب يا شراب صافى مانند كرده مىگويد : به اميد رسيدن به شراب صافى لبت ، دردى مىنوشم . به كنايه يعنى رنج مىكشم . ] 2 - در نخستين روز ديدار ، به خاطر گيسويت دينم از دست رفت ! اكنون بايد ديد سرانجام كار من در اين عشق چه خواهد شد ! 3 - اى ساقى ، جرعه‌اى از آن شراب آتشين رنگ به من بده ؛ زيرا كه من در ميان پختگان راه عشق او ، هنوز تازه كار و مبتديم . 4 - يك شب ، به خطا گيسوى تو را مشك ختن ناميدم ، هنوز از اين خطا مو بر اندامم راست مىشود و چون خار به اندامم فرومىرود . [ يعنى نسبت دادن موى تو به مشك ختن خطاى بزرگى بود . مشك ختن كجا شايستگى همانندى با گيسوى تو را دارد ؟ از اين خطاى خود هراسانم و مو بر اندامم راست مىشود . ] 5 - آفتاب ، از زمانى كه پرتو روى تو را در خلوت من ديده ، مانند سايه هر لحظه از در و ديوار به سوى بام مىگريزد . [ به آفتاب شخصيت بخشيده ، مىگويد : آفتاب با ديدن نور روى تو چنان شرمنده شد كه از در و ديوار خانه به بام گريخت . و اين حركت خورشيد را به حركت سايه مانند كرده كه با رفتن آفتاب ، به بلندىها مىرود . ] 6 - روزى ، نام من از روى سهو و خطا بر زبان معشوق جارى شده است . از آن هنگام ، هنوز هم از نام من بوى جان و بوى جانان به مشام مىرسد . 7 - لب لعل‌گون تو ، در روز ازل ، مانند يك ساقى جرعه‌اى به ما نوشانده كه هنوز هم من از آن جرعه مست و از خود بىخود هستم . 8 - اى كسى كه گفتى : جان بباز تا به آرامش برسى ، جانم را در راه عشق او باختم ، اما هنوز هم آرام و قرار ندارم .
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 422 | شمس الدين حافظ