5 - دل ما را كه آزرده و بيمار زلف پرپيچوخم توست ، با بوسهاى از لب نوشين خود ، شفا ببخش و نجات بده . [ زلف يار را به مارى مانند كرده كه دل عاشق را گزيده و مجروح كرده است و لب يار را به ترياكى كه ضد سم و شفابخش است . ]
6 - مىدانى كه مالكيت كشتزار دنيا ، پايدار نيست ، بنابراين با نوشيدن شراب ، آتش به دنيا بزن .
[ اين مزرعه ، استعاره از دنياست . مقصود از مالكيت ، دلبستگى است . جگر جام ، همان شراب است .
به جام شخصيت بخشيده و محتواى آن را به سبب سرخى ، جگر آن فرض كرده است . آتشى از جگر جام ، يعنى به وسيلهى شراب . حاصل كلام اين است : دنيا پايدار نيست . با نوشيدن شراب ، دنيا را رها كن . ]
7 - در اشك خود غوطهور شدم و غسل كردم ؛ زيرا كه سالكان راه عشق مىگويند : اول از گناه و آلودگى پاك شو و سپس به آن معشوق پاك نظر بيفكن . [ غسل در اشك زدن ، علاوه بر آن كه از شدت گريستن و در اشك خود غوطه خوردن حكايت مىكند ، كنايه از توبه از گناهان نيز هست . بنابراين مىگويد : لازمهى شايستگى نظر بر چهرهى پاك يار افكندن ، اين است كه از آلودگىها پاك شوى . ]
8 - يا رب ، از دود آه دل عاشقان ، آيينهى ادراك آن زاهد خودبين را كه جز عيب نمىبيند ، تيره و تار كن ! [ زاهد را از آن جهت كه فقط راه خود را درست مىداند و در رفتار ديگران جز عيب نمىبيند ، خودبين مىنامد و با تشبيه ادراك او به آيينه ، آرزو مىكند كه اين آينه از دود دل عاشقان تيره و تار شود تا هيچچيز را در نيابد ! ]
9 - اى حافظ ، از بوى خوش معشوق - مانند گل - جامهى خود را چاك كن و آنگاه ، اين جامه را در راه آن يار سرو قامت نثار كن . [ جامه قبا كردن ، نسبت به گل ، شكوفا شدن آن و نسبت به عاشق ، كنايه از اظهار اوج هيجان و شادى و نثار كردن هستى خود در پاى معشوق است . مىگويد : به بوى يار ، از شدت شوق جامه بر تن بدران و هستى خود را در راه او نثار كن . ]
266 - بوى جان
بر نيامد از تمنّاىِ لبت كامم هنوز * بر اميدِ جامِ لعلت دُردىآشامم هنوز
روز اول رفت دينم در سر زلفين تو * تا چه خواهد شد در اين سودا سرانجامم هنوز
ساقيا يك جرعهاى زان آب آتشگون كه من * در ميانِ پختگانِ عشقِ او خامم هنوز
از خطا گفتم شبى زلف تو را مشك ختن * مىزند هر لحظه تيغى مو بر اندامم هنوز