262 - بوى گل بن وصل
در آ كه در دل خسته توان درآيد باز * بيا كه در تن مرده روان درآيد باز
بيا كه فرقت تو چشم من چنان در بست * كه فتح باب وصالت مگر گشايد باز
غمى كه چون سپهِ زنگ ، ملكِ دل بگرفت * ز خيل شادى رومِ رُخَت زدايد باز
به پيش آينهى دل هر آن چه مىدارم * به جز خيال جمالت نمىنمايد باز
بدان مثل كه شب آبستن است ، روز از تو * ستاره مىشمرم تا كه شب چه زايد باز
بيا كه بلبل مطبوع خاطر حافظ * به بوى گلبن وصل تو مىسرايد باز
1 - به محفل ما بيا تا دل مجروح و ناتوان من ، بار ديگر نيرو بگيرد و جان رفته ، به تن مردهى من برگردد .
2 - بيا كه جدايى تو آن چنان چشم مرا بسته است كه فقط به ديدار تو ممكن است گشوده شود .
[ وصل يار را به خانهاى مانند كرده كه گشوده شدن در آن ، مىتواند به باز شدن چشمهاى عاشق - كه در دورى معشوق نابينا شده - منجر شود . ]
3 - غمى كه مانند سپاه زنگى ، سراسر دلم را گرفته و آن را سياه كرده ، فقط با ديدن چهرهى شادىبخش و روشن تو ، زدوده مىشود و از بين مىرود . [ غم را به سپاه زنگ - كه سياهپوستند - مانند كرده و شادى را به سپاهى كه از سرزمين روم مىآيد و مقصود از روم ، چهرهى سفيد و درخشان يار است . تشبيه چهره به روم ، از آن سبب است كه روميان سفيد پوست بودهاند . ]
4 - هر چه در برابر آينهى دلم قرار مىدهم ، به جز تصوير چهرهى زيباى تو ، چيزى در آن منعكس نمىشود . [ يعنى ، دلم مانند آينهاى است كه فقط تصوير تو را بر مىتابد . دلم فقط تو را مىخواهد ! ]
5 - بر اساس اين مثل كه شب ، آبستن روز است ، در اين شبهاى تيره ، از رنج جدايى تو ، ستاره مىشمرم و انتظار مىكشم تا ببينم شب هجران كى به سر مىرسد ! [ اين غزل در نسخهى خانلرى نيامده است . ]
6 - بيا كه طبع و ذوق نغمهساز حافظ به اميد ديدار تو ، شعر و غزل مىسرايد . [ ذوق شعرى خود را به بلبل مطبوع ( يعنى دلپذير ) و وصل يار را به گلبن مانند كرده ، مىگويد : بلبل به اميد وصال گل نغمه مىسرايد . ]