چشم خمار معشوق است . ]
7 - به شكر آن كه مجلس به نور جمال يار منور است ، اگر رنج و جفايى به تو رسيد ، مانند شمع بسوز و بساز و دم برمياور .
8 - مقصود آن است كه زيبايى ، ناز و كرشمهى خود را جلوه دهد ، و گرنه زيبايى دستگاه حكومت محمود ، به زلف اياز نيازى ندارد . [ با اشاره به داستان سلطان محمود كه سخت دلبستهى غلام خود اياز بود و از سوى ديگر دستگاه حكومتش جمال و جلال و شكوهى داشت ، مىگويد : زلف اياز ، جلوهاى از جمال و زيبايى ، يعنى ، رمز و نماد زيبايى است ؛ و اگر نه دستگاه محمود خود زيبا و شكوهمند هست و نيازى به زلف اياز ندارد . ]
9 - آنجا كه حافظ ، غزل خود را به آواز مىخواند ، ديگر غزلسرايى ناهيد - خنياگر آسمان - هرگز سودى براى او ندارد و نظرى را به خود جلب نمىكند .
260 - زمزمهى عشق
منم كه ديده به ديدار دوست كردم باز * چه شكر گويمت اى كارسازِ بندهنواز
نيازمند بلاگو رخ از غبار مشوى * كه كيمياىِ مُراد است خاك كوى نياز
ز مشكلات طريقت عنان متاب اى دل * كه مرد راه نينديشد از نشيب و فراز
طهارت ار نه به خون جگر كند عاشق * به قولِ مُفتىِ عشقش ، درست نيست نماز !
در اين مقامِ مجازى ، به جز پياله مگير * در اين سراچهى بازيچه غير عشق مباز
به نيمبوسه دعايى بخر ز اهلِ دلى * كه كيد دشمنت از جان و جسم دارد باز
فكند زمزمهى عشق در حجاز و عراق * نواىِ بانگِ غزلهاى حافظ از شيراز
1 - اين منم كه چشم به ديدار دوست باز كردهام ! اى خداى كارساز بندهنواز ، چگونه شكر تو را به جاى آورم ؟ [ كه چنين فرصتى براى من فراهم آوردى كه بتوانم دوست را ببينم ! ]
2 - به عاشقى كه نيازمند بلاى عشق است بگو ، چهره از غبار كوى دوست مشوى ؛ زيرا كه خاك كوى نيازمندى به درگاه دوست ، كيمياى آرزوست ! [ خاك كوى دوست را كه عاشق نيازمند آن است ، كيميايى مىداند كه به وسيلهى آن مىتوان به آرزو - يعنى همان وصال دوست - رسيد . ]