1 - اى سرو ناز زيبايى ، كه با ناز و خرامان مىروى ، عاشقان هر لحظه به ناز تو نيازها دارند ! [ زيبايى را به بوستانى مانند كرده و معشوق را به سرو نازى از اين بوستان ، كه عاشقان نيازمند ديدار او هستند . ]
2 - چهرهى زيباى تو خجسته باد ؛ زيرا كه در روز ازل وجود تو را با ناز سرشتهاند . [ ناز را به قبايى مانند كرده كه مطابق با اندام سرو مانند معشوق بريدهاند . يعنى بر اندام و وجود زيباى معشوق قبايى از ناز پوشاندهاند ! ]
3 - به عاشقى كه آرزومند بوى خوش و عنبرين گيسوى توست بگو : در آتش عشق مانند عود بسوزد و بسازد و دم بر مىآورد . [ آتش سودا ، تشبيه است . سودا ، يعنى عشق را به آتشى مانند كرده كه بر جان عاشق افتاده است . ]
4 - پروانه ، در ديدار با شمع مىسوزد ، اما من در حالى در سوزوگدازم كه از شمع روى تو دور هستم . [ چهرهى معشوق را به شمعى مانند كرده و خود را به پروانهاى ، كه نه در برابر شمع ، بلكه در دورى از شمع مىسوزد . ]
5 - صوفى كه بىحضور تو ، از نوشيدن شراب توبه كرده بود ، ديشب ، همينكه در ميخانه را باز ديد ، توبهى خود را شكست !
6 - سرزنش رقيب ، درجهى عشق را كاهش نخواهد داد ؛ مانند زر ، كه بر اثر قرار گرفتن در دهان گاز و قيچى ، عيار آن تغيير نمىيابد .
7 - از زمانى كه دل من به لذت طواف در كوى تو آگاهى يافته ، از شوق حريم كعبهى كوى تو ، قصد رفتن به حجاز را ندارد . [ كوى معشوق را به كعبهاى مانند كرده كه وقوف در آن ، او را از كعبهى خانهى خدا منصرف كرده است . حجاز ، اشاره به كعبه دارد و وقوف ، علاوه بر معنى لغوى آن ، از اصطلاحات مناسك حج نيز هست . ]
8 - چه حاجت است كه هر لحظه با خون دل وضو بسازم ؟ زيرا كه من فقط در برابر طاق و محراب ابروى تو نماز مىخوانم و چون تو نيستى ، نماز بر من جايز نيست ! [ ابروى يار را به محرابى مانند كرده كه عاشق فقط در مقابل آن به نماز مىايستد . بنابراين ، نماز بىوجود محراب را جايز نمىداند ! ]
9 - حافظ ، ديشب پس از شنيدن راز عشق از لب ساقى ، كفزنان و شادىكنان بر سر خم رفت ؛ همانند شراب ، كه كف مىكند و به سر خم مىرود . [ در كفزنان و سر خم ، ايهام زيبايى هست . كفزنان و سر خم ، نسبت به حافظ ، يعنى شادىكنان و بالاى سر خم شراب رفتن ، و نسبت به شراب ، يعنى كف كردن و جوشيدن و از سر خم بيرون زدن ! ]
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 415
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٤١٥