259 - كرشمه حسن
هزار شكر كه ديدم به كام خويشت باز * ز روىِ صدق و صفا گشته با دلم دمساز
روندگان طريقت ره بلا سپرند * رفيق عشق چه غم دارد از نشيب و فراز ؟
غم حبيب نهان بهْ ز گفت و گوى رقيب * كه نيست سينهى ارباب كينه محرم راز
اگر چه حسن تو از عشق غير مستغنىست * من آن نىام كه از اين عشقبازى آيم باز
چه گويمت كه ز سوز درون چه مىبينم * ز اشك پرس حكايت ؛ كه من نىام غمّاز
چه فتنه بود كه مشّاطهى قضا انگيخت * كه كرد نرگس مستش سيه به سرمهى ناز
بدين سپاس كه مجلس منوّر است به دوست * گرت چو شمع جفايى رسد بسوز و بساز
غرض كرشمهى حسن است ورنه حاجت نيست * جمال دولت محمود را به زلف اياز
غزلسرايى ناهيد صرفهاى نبرد * در آن مقام كه حافظ برآورد آواز
1 - هزار شكر كه بار ديگر تو را آن گونه كه مىخواهم ديدم : يعنى در حالى كه از روى راستى و صفا ، همدم دلم شدهاى .
2 - پويندگان راه عشق ، راه رنج و بلا را طى مىكنند . رفيق و همسفر عشق ، از پست و بلند راه غمى به دل راه نمىدهد .
3 - پنهان داشتن عشق دوست از رقيبان و مدعيان عشق ، بهتر است ؛ زيرا كه سينهى كينهورزان ( يعنى مدعيان و رقيبان ) شايستهى نگهدارى راز نيست . [ رقيبان محرم راز عشق نيستند . ]
4 - اگر چه زيبايى تو ، از عشق ورزيدن ديگران بىنياز است ، اما من كسى نيستم كه از عشق ورزيدن به جمال تو رو بگردانم .
5 - چه بگويم كه از آتش عشق نهفته در دل چه مىكشم ؟ حكايت رنج مرا از اشكم بپرس زيرا كه من افشاگر و سخنچين نيستم .
6 - به راستى كه آرايشگر قضا و قدر ، با كشيدن سرمهى ناز به چشمان مست او ، چه شور و فتنهاى برانگيخت ! [ سرنوشت و قضا را به آرايشگرى مانند كرده كه چشم خمار يار را - كه خود زيبا و فريباست با سرمهى ناز آراسته و فريبندگى آن را دو چندان كرده است . سرمه ، مادهى سياهى است كه هم نور چشم را افزون مىكند و هم موجب زيبايى چشم مىگردد . در اينجا ، سرمهى ناز تشبيه و مقصود آن است كه مشاطهى قضا ، ناز و كرشمه را نيز به چشم خمار يار افزوده است . مقصود از نرگس مست ،