1 - اى محبوب ، رويت را نشان بده و از من بخواه كه در برابر جمال تو از جان خود بگذرم ، مانند پروانهاى كه در برابر شعلهى شمع از جان خود مىگذرد . [ به طور غير مستقيم چهرهى معشوق را به شمع و خود را به پروانه مانند كرده ، مىگويد : اگر تو نقاب از چهره برگيرى و به ما رو نشان دهى ، جان فدايت مىكنم . ]
2 - به لب تشنهى ما نگاه كن و از آب دادن مضايقه نكن . بر سر كشتهى خود بيا و او را از خاك بردار . [ مقصود آن است كه ما كشتهى عشق تو و تشنهى ديدار تو هستيم . از توجه به ما مضايقه مكن . ]
3 - درويش را ، اگر چه سيم و زر ندارد ، ترك مكن ! اشك او را سيم و روى زرد او را زر او به شمار بياور . [ يعنى اشك عاشق درويش مانند نقره و چهرهى زردش مانند زر است . ]
4 - چنگ بنواز و به همين بسنده كن ؛ اگر عودى نيست ، چه اهميت دارد ؟ عشق من آتش ، دل من عود و تن من عودسوز است . [ عود نام درختى است كه چوب آن هنگام سوختن بوى خوشى دارد و آن را در محافل بر آتشدان نهاده مىسوزاندهاند . مىگويد : اگر در مجلس ما عودى نيست كه بسوزانيم ، به نواختن چنگ بسنده كن ! آنگاه ، عشق خود را به آتش ، دل خود را به عود و تن خود را به عودسوز - يعنى آتشدان - مانند كرده ، مىگويد : همه چيز مهيا است ! ]
5 - به سماع بپرداز و خرقه از تن بيرون كن و برقص ! و اگر اهل رقص و سماع نيستى در گوشهاى بنشين و خرقهى ما را بر سر خود بينداز . [ يعنى ما به رقص و سماع مىپردازيم و خرقه از سر بيرون مىآوريم ! تو كه نمىرقصى ، خرقهى ما را نگه دار . ]
6 - خرقهى پشمينه را از تن بيرون كن و شراب ناب بنوش ؛ پول خرج كن و با زر و سيم ، معشوق سيم تنى را در آغوش بگير !
7 - بگذار دوست يار من باشد ، از دشمنى هر دو جهان باكى نيست . بگذار بخت و اقبال به من رو كند ، اگر روى زمين را لشكر دشمن پر كند ، اهميتى ندارد . [ يعنى اگر دوست يار و ياور من باشد ، از هيچچيز باكى ندارم . در غزلى ديگر مىگويد : هزار دشمنم ار مىكنند قصد هلاك / گرم تو دوستى ، از دشمنان ندارم باك . ]
8 - اى دوست ، قصد رفتن مكن . لحظهاى با ما باش . در كنار جوى ، جام شراب در دست بگير و شادى كن !
9 - اگر تو از پيش من به روى . از آتش حسرت و اشك چشمم ، چهرهام زرد و لبم خشك و كنارم از اشك تر خواهد شد . [ رفته گير از برم ، يعنى : فرض كن كه از پيشم رفتهاى . ]
10 - اى حافظ ! بزم خود را بياراى و به واعظ بگو : اى واعظ ، مجلس آراستهى مرا ببين و منبر را رها كن .
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 411
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٤١١