جام شراب مىكشاند ! ]
10 - از همنشينى با خرد و بزرگ ، فقط شراب دوساله و محبوب چهاردهساله براى من كافى است . [ جز شراب كهن ( كبير ) و محبوب چهاردهساله ( صغير ) ، به همنشين ديگرى نياز ندارم ! ]
11 - چه كسى مىتواند جلو دل رميده و ديوانهى مرا بگيرد ؟ به مجنون كه از زنجير خسته و مجروح شده است خبر دهيد . [ يعنى به مجنون خبر دهيد كه من از او مجنونتر هستم . برخى نسخهها مصراع دوم را اين گونه ضبط كردهاند : خبر دهيد ز مجنون خسته از زنجير . بر اساس اين ضبط ، معناى مناسبترى به دست مىآيد : هيچكس نمىتواند جلو دل ديوانهى مرا بگيرد . پس ، مردمان را از اين مجنون خسته از زنجير ( يعنى دل من ) آگاه كنيد . نسخهى خانلرى اين بيت را ندارد و به جاى آن بيت ديگرى ضبط كرده است . ]
12 - اى حافظ در اين بزمگه - اين محفل شادمانى - از توبه سخن مگو ؛ زيرا كه ساقيان كمان ابرو با تير مژگان خود تو را مىزنند . [ يعنى ناز نگاه و غمزهء ساقيان كمان ابرو ، تو را به شكستن توبه وامىدارند . حديث ، ايهام ظريفى دارد . معنى دوم آن اين است كه احاديث مربوط به توبه را براى من مخوان ! زيرا كه اين احاديث در اين محفل ، خريدارى ندارد . ]
258 - بادهى صافى
روى بنما و مرا گو كه ز جان دل برگير * پيش شمع آتش پروانه به جان گو درگير
در لبِ تشنهى ما بين و مدار آب دريغ * بر سر كشتهى خويش آى و ز خاكش برگير
تركِ درويش مگير ار نَبُوَد سيم و زَرَش * در غمت سيم شمار اشك و رخش را زر گير
چنگ بنواز و بساز ار نَبُوَد عود چه باك * آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گير
در سماع آى و ز سر خرقه برانداز و برقص * ورنه با گوشه رو و خرقهى ما در سر گير
صوف بركش ز سر و بادهى صافى دركش * سيم در باز و به زر سيمبرى در بر گير
دوست گو يار شو و هر دو جهان دشمن باش * بخت گو پشت مكن ، روى زمين لشكر گير
ميل رفتن مكن اى دوست دمى با ما باش * بر لب جوى طرب جوى و به كف ساغر گير
رفته گير از برم و ز آتش و آبِ دل و چشم * گونهام زرد و لبم خشك و كنارم تر گير
حافظ آراسته كن بزم و بگو واعظ را * كه ببين مجلسم و ترك سرِ منبر گير