تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 406

مساهمون:

ص٤٠٦
نقطه مىگردد ) هرگز از فنا و نيستى باكى ندارد ! ] 7 - حوادث روزگار از هر سو در كمين ماست . ازاين‌رو عمر مانند سوارى سراسيمه و افسارگسيخته و بىهدف مىتازد ! [ حوادث را به سپاهى مانند كرده كه در كمين عمر نشسته و عمر را به سوارى كه سراسيمه و عنان‌گسيخته - نگران و مضطرب - مىتازد ! ] 8 - من ، بدون عمر زنده‌ام . اين را عجب مدان ؛ آخر چه كسى روزگار جدايى را عمر نام مىدهد ؟ [ يعنى ، عمر و زندگى فقط با ديدار دوست معنا پيدا مىكند . ] 9 - اى حافظ ، سخن بگو و شعر بسراى ! زيرا كه همين نقش قلم توست كه از تو به يادگار مىماند .

255 - شكايت از غم هجران

ديگر ز شاخ سرو سهى بلبلِ صبور * گلبانگ زد كه چشم بد از روى گل به دور
اى گل به شكر آن كه تويى پادشاه حسن * با بلبلانِ بىدلِ شيدا مكن غرور
از دستِ غيبت تو شكايت نمىكنم * تا نيست غيبتى نبود لذّتِ حضور
گر ديگران به عيش و طرب خُرّمند و شاد * ما را غم نگار بود مايه‌ى سرور
زاهد اگر به حور و قصور است اميدوار * ما را شراب‌خانه قصور است و يار حور
مىْ خور به بانگ چنگ و مخور غصّه ور كسى * گويد تو را كه باده مخور گو هُوَ الغفور
حافظ شكايت از غمِ هجران چه مىكنى * در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور
1 - بار ديگر بلبل صبور از بالاى شاخه‌ى سرو بلندقامت فرياد زد كه چشم بد از روى گل دور باد ! 2 - اى گل به شكر آن كه تو مظهر زيبايى هستى ، با بلبلان بىدل و شيدا با تكبّر و فريب رفتار مكن ! 3 - از دورى و غيبت تو شكايت نمىكنم ؛ زيرا كه اگر غيبتى نباشد ، حضور لذت‌بخش نخواهد بود . [ يعنى غيبت است كه به حضور معنا مىدهد و آن را لذت‌بخش مىكند . ] 4 - اگر ديگران با عيش و طرب شادمانند ، موجب شادى ما غم يار است . 5 - اگر زاهد به حوران و قصرهاى بهشتى دل‌بسته و اميدوار است ، قصر ما ميخانه و حور ما يار است .