253 - راز سربسته
گر بود عمر به ميخانه رسم بارِ دگر * به جز از خدمت رندان نكنم كار دگر
خرم آن روز كه با ديدهى گريان بروم * تا زنم آب ، درِ ميكده يكبارِ دگر
معرفت نيست در اين قوم خدايا سببى * تا بَرَم گوهرِ خود را به خريدارِ دگر
يار اگر رفت و حق صحبت ديرين نشناخت * حاشَ للّه كه روم من ز پىِ يارِ دگر
گر مساعد شودم دايرهى چرخ كبود * هم به دست آورمش باز به پرگار دگر
عافيت مىطلبد خاطرم ار بگذارند * غمزهء شوخش و آن طرّهى طرّارِ دگر
راز سربستهى ما بين كه به دستان گفتند * هر زمان با دف و نى بر سر بازارِ دگر !
هر دم از درد بنالم كه فلك هر ساعت * كُنَدَم قصدِ دلِ ريش به آزارِ دگر
بازگويم نه در اين واقعه حافظ تنهاست * غرقه گشتند در اين باديه بسيارِ دگر
1 - اگر عمرى باشد و بار ديگر به ميخانه برسم ، به جز خدمتگزارى رندان كارى نخواهم كرد .
2 - چه خوش است آن روزى كه با چشم گريان بروم تا يكبار ديگر در ميخانه را با اشك خود آبپاشى كنم .
3 - اين طايفه اهل معرفت نيستند . خدايا ، سببى ساز تا گوهر شعر خود را به خريدارى لايق عرضه كنم .
4 - اگر يار رفت و حق دوستى ديرينه را نشناخت ، من هرگز به دنبال يار ديگرى نخواهم رفت .
5 - اگر گردش روزگار مساعدت و همراهى كند ، با نيرنگى ديگر او را به دست خواهم آورد . [ با توجه به تناسب دايره و پرگار ، پرگار را در مصراع دوم در معنى نيرنگ به كار برده است . ]
6 - اگر غمزهء گستاخ نگاه يار و گيسوى راهزن او بگذارند ، خاطر من جوياى عافيت و آسودگى است .
7 - راز سربستهى ما را ببين ! كه هر زمان آن را بر سر يك بازار با نغمه و دف و نى مىگويند ! [ اعجاب مىكند كه اين چه رازى است كه آن را نه پنهانى بلكه با ساز و نوا در همه جا بازمىگويند ! ]
8 - هر لحظه از درد مىنالم ؛ زيرا كه آسمان هر ساعت قصد مىكند كه بار ديگر دل مجروحم را بيازارد !
9 - بار ديگر مىگويم كه در اين حادثه فقط حافظ گرفتار نيست ، بلكه بسيارى ديگر در وادى عشق غرق شده و جان باختهاند . !