تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 405

مساهمون:

ص٤٠٥

254 - لاله‌زار عمر

اى خرّم از فروغِ رُخَت لاله‌زار عمر * بازآ كه ريخت بىگلِ رويَت بهار عمر
از ديده گر سرشك چو باران چكد رواست * كاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
اين يك‌دو دم كه مهلتِ ديدار ممكن است * درياب كارِ ما كه نه پيداست كارِ عمر
تا كى مىِ صبوح و شكر خواب بامداد * هشيار گرد هان كه گذشت اختيارِ عمر
دى در گذار بود و نظر سوى ما نكرد * بيچاره دل كه هيچ نديد از گذارِ عمر
انديشه از محيط فنا نيست هر كه را * بر نقطه‌ى دهان تو باشد مدارِ عمر
در هر طرف ز خيل حوادث كمينگهىست * زان‌رو عنان گسسته دواند سوارِ عمر
بىعمر زنده‌ام من و اين بس عجب مدار * روز فراق را كه نهد در شمارِ عمر ؟
حافظ سخن بگوى كه بر صفحه‌ى جهان * اين نقش مانَد از قلمت يادگارِ عمر
1 - اى دلبرى كه از نور روى تو ، لاله‌زار عمر ، شاداب و با طراوت است ، بازآ كه بىگل روى تو شكوفه‌هاى جوانى فروريخت و پژمرد . [ عمر را به لاله‌زار و چهره‌ى محبوب را به گل مانند كرده و مقصود از بهار عمر ، جوانى است . مىگويد : طراوت عمر من از نور روى توست . برگرد كه بدون تو ، جوانىام پژمرده و افسرده مىشود ! ] 2 - اگر اشك ، مانند باران از چشمانم فروريزد سزاوار است ؛ زيرا كه در غم هجران تو روزهاى عمرم به سرعت برق مىگذرد ! 3 - در اين لحظه‌هاى اندك كه مهلت ديدار ميسر است ما را درياب ، زيرا كه سرانجام عمر هيچ معلوم نيست ! 4 - تا كى شراب صبحگاهى مىنوشى و در خواب شيرين بامدادى غرق مىشوى ! هشيار باش كه بهترين لحظه‌هاى عمر از دست رفت ! 5 - دلبر ، ديروز در حال گذر بود و هيچ توجهى به ما نكرد ! بيچاره دل من كه از گذشتن عمر ، هيچ حاصلى نيافت ! 6 - هركس كه مدار عمر او نقطه‌ى دهان تو باشد از درياى نيستى باكى ندارد . [ دهان يار را به سبب كوچكى به نقطه ، نيستى را به دريا و عمر را به پرگارى مانند كرده كه گرد نقطه‌ى دهان يار مىگردد . بنابراين مىگويد : هركس كه عاشق دهان تو باشد و به دور آن طواف كند ( مانند پرگار كه دور