1 - چهرهات را نشان بده و مرا از خود بىخود كن و بگذار خرمن وجود سوختگان عشق را باد ببرد .
[ وجود عاشقان را به خرمن مانند كرده و باد بردن كنايه از نيستى و نابود شدن است . ]
2 - ما چون دل و ديده - و تمام وجود خود را - به توفان بلا سپردهايم ، بگذار سيل غم خانهى وجود ما را از پايه ويران كند و با خود ببرد ؛ باكى نيست . [ دل و ديده به بلا سپردن ، كنايه از تسليم بلا شدن است . بلا به توفان و غم به سيل تشبيه شده و مقصود از خانه ، وجود عاشق است . ]
3 - چه كسى مىتواند گيسوى او را كه مانند عنبر خالص بوياست ، به بويد ؟ بعيد است ! اى دل خام طمع ، اين موضوع را فراموش كن . [ خام طمع ، يعنى آن كه آرزوها و طمع بىجايى دارد كه هرگز برآورده نخواهد شد . مقصود از « اين سخن » همان دست يافتن به گيسوى خوشبوى يار است كه در مصراع اول آمده است . ]
4 - به سينهى سوزان از عشق بگو كه آتشكدهى فارس را خاموش كن و به چشم اشكبار بگو كه آبروى رودخانهى دجله را در بغداد ببر . [ مقصود ، بيان شدت سوزندگى آتش عشق و اشك جدايى است . مىگويد : آتش سينهام چنان شعلهور است كه شعلهى آتشكدهى فارس در برابر آن خاموش به نظر مىرسد و اشك من آن چنان سيلآسا جارى است كه رودخانهى دجله در بغداد ، در مقابل آن شرمنده مىشود و آبرويش مىرود ! ]
5 - دستگاه پير مغان پايدار باشد ، بقيهى چيزها بىاهميت است . بگذار ديگران همه بروند و نام مرا هم فراموش كنند . [ آن هم اهميتى ندارد ! ]
6 - در اين راه تا تلاش نكنى به جايى نمىرسى . اگر مزد مىخواهى بايد از استاد اطاعت كنى .
7 - روز مرگم ، يك لحظه وعدهى ديدار به من بده ، آنگاه مرا آسوده خاطر و رها از هر قيدى تا درون گور ببر . [ يعنى اگر پيش از مرگ ، وعدهى يك لحظه ديدار به من بدهى ، آسوده خواهم مرد و هرگز از مرگ نخواهم گريخت ! ]
8 - ديشب مىگفت : با مژگان دراز خود تو را خواهم كشت ؛ يا رب فكر ستم را از ذهن او پاك كن .
9 - حافظ ، از نازكى و شكنندگى خاطر يار ، بينديش . از درگاه او برو و اين ناله و فرياد را هم با خود ببر [ تا موجبات رنجش خاطر يار را فراهم نكنى ! ]
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 402
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٤٠٢