تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 401

مساهمون:

ص٤٠١
5 - به كورى چشم رقيب ، از رهگذر دوست غبارى براى شفا يافتن و آسودن اين چشم خونبار من بياور . [ تا آن را مانند سرمه بر چشمانم بكشم . ] 6 - خامى و ساده‌دلى شيوه‌ى جان بازان راه عشق نيست . از سوى آن دلبر زيبا و چالاك براى ما خبرى بياور . 7 - اى بلبل ، به شكر آن كه تو در چمن در شادى و عشرتى ، براى پرندگان اسير در قفس ، مژده‌ى رفتن به گلزار را بياور . 8 - از صبر و شكيبايى در دورى دوست كام جانم تلخ شد ، عشوه‌اى از لب شيرين يار برايم بياور [ تا تلخى صبر را جبران كند . صبر ، ايهام دارد . معنى دوم آن ، نام گياهى است تلخ . ] 9 - روزگارى است كه دل به آرزو و مقصود خود نرسيده است . اى ساقى آن جام زلال شراب را - كه مانند آينه مىدرخشد - برايم بياور . [ تا در آينه‌ى جام چهره‌ى معشوق را تماشا كنم . اشاره‌اى به جام جهان‌نما دارد كه جمشيد در آن آينده را تماشا مىكرد . ] 10 - خرقه‌ى حافظ چه ارزشى دارد ؟ آن را با شراب رنگين كن و آنگاه حافظ را مست و خراب از سر بازار برگردان و بياور .

251 - خرمن سوختگان

روى بنماى و وجودِ خودم از ياد ببر * خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو داديم دل و ديده به طوفان بلا * گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر
زلف چون عنبر خامش كه ببويد هيهات * اى دل خام طمع اين سخن از ياد ببر
سينه گو شعله‌ى آتشكده‌ى فارس بكُش * ديده گو آبِ رخِ دجله‌ى بغداد ببر
دولت پير مغان باد كه باقى سهل است * ديگرى گو برو و نامِ من از ياد ببر
سعى نابرده در اين راه به جايى نرسى * مزد اگر مىطلبى طاعت استاد ببر
روز مرگم نفسى وعده ديدار بده * وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
دوش مىگفت به مژگانِ درازت بكُشم * يا رب از خاطرش انديشه‌ى بيداد ببر
حافظ انديشه كن از نازكىِ خاطرِ يار * برو از درگهش اين ناله و فرياد ببر