249 - عشرت امروز
اى صبا نكهتى از كوى فلانى به من آر * زار و بيمار غمم راحت جانى به من آر
قلب بىحاصل ما را بزن اكسير مراد * يعنى از خاك در دوست نشانى به من آر
در كمينگاهِ نظر با دل خويشم چنگ است * ز ابرو و غمزهء او تير و كمانى به من آر
در غريبىّ و فراق و غمِ دل پير شدم * ساغرِ مىْ ز كفِ تازهجوانى به من آر
منكران را هم از اين مىْ دو سه ساغر بچشان * و گر ايشان نستانند روانى به من آر
ساقيا عشرتِ امروز به فردا مفكن * يا ز ديوان قضا خطّ امانى به من آر
دلم از دست بشد دوش چو حافظ مىگفت * كاى صبا نكهتى از كوىِ فلانى به من آر
1 - اى باد صبا از سر كوى فلانى ، بوى خوشى براى من بياور . من از غم و اندوه ، زار و بيمارم ، آن چه را كه مايهى آرامش جان است براى من بياور . [ مقصود از فلانى ، معشوق يا ممدوح است ! ]
2 - از خاك درگاه دوست نشانى براى من بياور و آن را مانند اكسير آرزو بر قلب بىحاصل من بزن [ تا با برآورده شدن آرزو ، قلب من ارزش يابد . مانند فلز بىارزشى كه به كمك اكسير به زر بدل مىشود .
قلب ، ايهام دارد : 1 - دل ، 2 - سكهى تقلبى . در واقع قلب خود را به سكهاى كمعيار و خاك درگاه دوست را به اكسير مانند كرده است . ]
3 - در كمينگاه چشم با دل خود در جنگم . كمان ابرو و تير غمزهء يار را براى من بياور [ تا تير غمزه را بر چشم زنم و دل خود را آسوده كنم . كمينگاه دل ، همان نگاه پنهانى است . شاعر ازاينرو با دل خود در جنگ است كه آن چه را دل از كمينگاه - يعنى نهانى - مىبيند ، او آرزو مىكند . يادآور اين دو بيتى مشهور بابا طاهر همدانى است : ز دست ديده و دل هر دو فرياد / كه هر چه ديده بيند ، دل كند ياد ! / بسازم خنجرى ، نيشش ز پولاد / زنم بر ديده تا دل گردد آزاد ! ]
4 - در غربت و رنج جدايى و غم دل پير شدم . ( براى رهايى از اين هر سه ) جام شرابى از دست ساقى جوانى برايم بياور [ تا با نوشيدن آن احساس جوانى كنم ! ]
5 - از همين شراب ، دو سه جامى هم به مخالفان و منكران بنوشان ؛ و اگر نخواستند آن دو سه جام را هم فورا و به سرعت براى من بياور . [ ظاهرا منظور از منكران ، مخالفان نظر شاعر هستند . مبنى بر اين كه جام شراب از كف ساقى جوان ، احساس جوانى را در انسان زنده مىكند ! ]
6 - اى ساقى ، شادى امروز را به فردا موكول مكن ، ( و اگر چنين كردى ) از دفتر و دستگاه سرنوشت ،