چو ذكرِ خير طلب مىكنى ، سخن اين است * كه در بهاىِ سخن سيم و زر دريغ مدار
غبارِ غم برود ، حالْ خوش شود حافظ * تو آبِ ديده از اين رهگذر دريغ مدار !
1 - اى باد صبا ، از اين كه بر منزل جانان گذر كنى و از او براى عاشق بىدل خبرى بياورى دريغ مكن .
2 - اى گل سرخ ، به شكرانهى اين كه مطابق آرزوى خود شكفتى ، بوى وصال خود را از بلبل دريغ مكن .
3 - هنگامى كه تو هنوز ماه نو بودى ، من عاشق تو بودم ؛ اكنون كه ماه كامل شدهاى از توجه به من دريغ مكن .
4 - جهان و هر چه در آن هست بىاهميت و اندك و بىارزش است ، اين دنياى بىارزش را از اهل معرفت مضايقه مكن . [ يعنى دنيا از ديد ما اهل معرفت بىارزش و براى تو كه صاحب تمكّن هستى ، اندك و مختصر است . از بخشيدن اين مختصر به اهل معرفت و سير و سلوك خوددارى مكن . ]
5 - اكنون كه لب شيرين تو مانند سرچشمهى قند است ، سخن بگو و طوطى خود را از شكر محروم مكن . [ يعنى من مانند طوطى هستم - كه سخت به شكر علاقه دارد . - و سخنان تو مانند شكر از لبهايت مىتراود . قند لبهايت را از من دريغ مكن . ]
6 - شاعر ، نيكىهاى تو را به سراسر جهان مىبرد ؛ پس ، از اختصاص دادن مستمرى و خرج سفر براى او كوتاهى و دريغ مكن .
7 - چون خواهان ذكر خير و نام نيكو براى خود هستى ، اصل سخن اين است كه از خرج كردن سيم و زر به عنوان بها و ارزش سخن هرگز دريغ مكن .
8 - اى حافظ ، سرانجام غبار غم از دل مىرود و حالت خوب مىشود . تو از ريختن اشك در اين رهگذر كوتاهى مكن . [ غم را به غبارى مانند كرده كه بر دل مىنشيند و آن را تيره مىكند و اشك است كه اين غبار را مىزدايد و دل را صفا مىبخشد . ازاينرو مىگويد : از اشك ريختن كوتاهى مكن تا غبار غم از دلت شسته و حالت خوش شود . ]