تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 396

مساهمون:

ص٣٩٦

247 - گل نيز مىرود !

عيد است و آخر گل و ياران در انتظار * ساقى به روىِ شاه ببين ماه و مىْ بيار
دل برگرفته بودم از ايّامِ گل ولى * كارى بكرد همّتِ پاكان روزه‌دار
دل در جهان مبند و به مستى سؤال كن * از فيضِ جام و قصّهء جمشيدِ كامگار
جز نقدِ جان به دست ندارم شراب كو * كآن نيز بر كرشمه‌ى ساقى كنم نثار
خوش دولتيست خرّم و خوش خسروى كريم * يا رب ز چشم زخمِ زمانش نگاه دار
مىْ خور به شعر بنده كه زيبى دگر دهد * جامِ مرصّع تو بدين دُرِّ شاهوار
گر فوت شد سحور چه نقصان صَبوح هست * از مِىْ كنند روزه‌گشا طالبانِ يار !
زان جا كه پرده‌پوشى عفوِ كريمِ توست * بر قلبِ ما ببخش كه نقديست كم‌عيار
ترسم كه روزِ حشر عنان بر عنان رود * تسبيح شيخ و خرقهء رندِ شراب‌خوار
حافظ ، چو رفت روزه و گل نيز مىرود * ناچار باده نوش كه از دست رفت كار
1 - عيد فطر و پايان فصل گل است و ياران در انتظارند . اى ساقى ، ماه نو را به روى شاه نگاه كن و شراب بياور . [ مرسوم بوده - و هست - كه پس از رؤيت ماه نو ، به چيزى كه داراى شگون باشد چشم مىگشوده‌اند . بر اين اساس ، مىگويد : اى ساقى پس از ديدن ماه نو ، چشم به روى شاه باز كن كه روى او خوش يمن و باشگون است . ] 2 - ديگر از فصل بهار و گل دل‌كنده و نااميد شده بودم ؛ اما ، همت پاكان روزه‌دار كار عظيمى كرد . [ يعنى به همت روزه‌داران ماه روزه - پيش از فصل بهار و پايان يافتن گل - به پايان رسيد . ] 3 - به دنيا دل مبند و در حالت مستى از فيض جام شراب و داستان جمشيد كامگار بپرس . [ تا با تو بگويند كه دنيا گذراست و شايسته‌ى دل بستن نيست . در برخى نسخه‌ها ، پس از كلمه‌ى جام ، حرف ربط « و » حذف شده كه از جهت ارتباط معنايى بر متن ترجيح دارد . در آن صورت مىگويد : از فيض و بخشش جام شراب ، قصهء جمشيد را بپرس تا بگويد كه جمشيد با آن همه شكوه و جلال رفت و دنيا به او هم وفا نكرد . ] 4 - به جز جان ، چيزى ندارم . شراب كجاست ، تا جانم را نيز در برابر كرشمه‌ى ساقى نثار كنم [ و به بهاى جان ، از دست او جام شرابى بگيرم ! نقد جان ، تشبيه است . جان را به نقد ( - سكه ) مانند كرده است . ]
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 396 | شمس الدين حافظ