244 - از گلشن زمانه
بوىِ خوشِ تو هر كه ز بادِ صبا شنيد * از يارِ آشنا سخن آشنا شنيد
اى شاهِ حسن چشم به حال گدا فكن * كاين گوش بس حكايتِ شاه و گدا شنيد
خوش مىكنم به بادهى مشكين مشام جان * كز دلقپوش صومعه بوىِ ريا شنيد
سرِّ خدا كه عارفِ سالك به كس نگفت * در حيرتم كه بادهفروش از كجا شنيد
يا رب كجاست محرم رازى كه يك زمان * دل شرح آن دهد كه چه گفت و چها شنيد ؟
اينش سزا نبود دلِ حقگزارِ من * كز غمگسارِ خود سخنِ ناسزا شنيد
محروم اگر شدم ز سرِ كوىِ او چه شد * از گلشنِ زمانه كه بوىِ وفا شنيد ؟
ساقى بيا كه عشق ندا مىكند بلند * كآن كس كه گفت قصّهء ما هم ز ما شنيد
ما باده زيرِ خرقه نه امروز مىكشيم * صد بار پيرِ ميكده اين ماجرا شنيد !
ما مىْ به بانگِ چنگ نه امروز مىخوريم * بس دَور شد كه گنبدِ چرخ اين صدا شنيد
پندِ حكيم ، محضِ صواب است و عينِ خير * فرخنده آن كسى كه به سمعِ رضا شنيد
حافظ وظيفهى تو دعا گفتن است و بس * در بند آن مباش كه نشنيد يا شنيد
1 - هركس كه بوى خوش تو را از باد صبا شنيد ، از يار آشنا ، سخن دوست را شنيده است . [ مقصود از يار آشنا ، همان باد صباست كه يار آشناى عاشقان و پيك پيامآور از سوى دوست است . ]
2 - اى مظهر زيبايى ، به عاشقان و گدايان سر كويت ، نظرى كن ! زيرا كه گوش ما حكايت شاه و گدا را بسيار شنيده است . [ اين كه شاه به گدا توجه مىكند ، گدايى به شاهى مقابل نشيند ، حكايت مشهورى است كه آن را بسيار شنيدهايم . مىخواهيم توجه شاه به گدا را ببينيم . پس به ما ، كه گداى كوى توايم ، نظر لطفى كن . ]
3 - مشام جانم را با شراب آغشته به مشك خوشبو مىكنم ؛ زيرا كه جانم از صوفى خرقهپوش صومعه ، جز بوى ريا نشنيده است !
4 - در حيرتم كه بادهفروش سرّ خدا را - كه سالك عارف به كسى نمىگويد - از كجا شنيده است ؟
5 - يا رب ، محرم رازى كجاست كه دلم براى او شرح دهد كه چها گفته و چها شنيده است ؟
6 - سخنان ناسزايى كه دل از غمگسار و همدم خود شنيد ، به راستى سزاوار دل حقشناس من نبود .
7 - اگر من از سر كوى او محروم شدم ، چه اهميتى دارد ؟ آخر چه كسى از باغ روزگار بوى وفا شنيده