تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 390

مساهمون:

ص٣٩٠
فتح كرد . مىگويد : با فرا رسيدن پرچم شاه منصور مژده‌ى پيروزى او در آسمان طنين افكند . ] 2 - بخت نيك ، سرانجام پيروزى را آشكار ساخت و عدالت كامل او به فرياد ستم ديدگان دادخواه رسيد . [ صورت خيال چنين است كه شاعر به بخت و ظفر ، شخصيت انسانى بخشيده و زيبايى بخت را موجب آشكار شدن چهره‌ى پيروزى ، به شمار آورده است . گويى بخت عروس زيبايى است كه ظفر با ديدن او ، نقاب از چهره‌ى خود بر مىدارد . ] 3 - اكنون كه شاه آمده گردش روزگار خوش مىشود و دنيا به كام دل خود مىرسد . [ ماه ، استعاره از شاه است . يعنى شاهى كه چون ماه زيباست ! ] 4 - كاروانيان دل و دانش ، اكنون كه مرد راه‌شناس آمده ، از راهزنان آسوده خاطر مىشوند . [ اهل دل - يعنى عاشقان و اهل دانش ، يعنى خردمندان - به قافله‌اى مانند شده‌اند و پادشاه به راهبر و راهنمايى كه كاروان را از راهزنان ايمن و آسوده خاطر مىكند . ] 5 - يوسف ، بر خلاف خواست برادران رشك‌بر و حسود خود ، از ژرفاى چاه نجات يافت و به بلنداى ماه - يعنى فرمانروايى مصر - رسيد . [ به داستان حضرت يوسف اشاره دارد كه برادرانش او را به چاه افكندند اما او از چاه نجات يافت و پس از مدتى در سرزمين مصر به فرمانروايى رسيد . ] 6 - صوفى دجّال كردارى كه ظاهر ملحدان و بىدينان را دارد در كجاست ؟ بگو بسوزد كه مهدى صاحب زمان كه پشت و پناه دين است ، آمد . [ مقصود از مهدى دين پناه شاه منصور است و صوفى دجال فعل را بر حسب قرينه‌هاى تاريخى ، تيمور لنگ دانسته‌اند . ] 7 - اى باد صبا ، بگو كه در اين غم عشق ، از آتش سوزان دل و آه‌هاى آتشينم چها بر سرم آمده است . 8 - پادشاها از شوق ديدن روى تو به اين اسير در زندان جدايى همان رنجى رسيد كه از شعله‌ى آتش به پر كاه مىرسد ! [ يعنى همان‌طوركه آتش پر كاه را مىسوزاند و خاكستر مىكند آتش جدايى و شوق ديدار تو ، مرا سوزانده است . ] 9 - از خواب و غفلت بپرهيز زيرا كه حافظ به بركت ذكر و دعاى نيم شبى و درس صبحگاهى ، در بارگاه دوست و در خاطر اهل دل مقبول و پذيرفته شد .
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 390 | شمس الدين حافظ