چه جورها كه كشيدند بلبلان از دى * به بوى آن كه دگر نوبهار بازآيد
ز نقشبندِ قضا هست اميدِ آن حافظ * كه همچو سرو به دستم نگار بازآيد
1 - چه لحظهى خجسته و فرخندهاى است زمانى كه يار بازگردد و آرزوى غمزدگان را برآورده كند و غمخوار آنان شود !
2 - در عالم خيال و در آرزوى ديدنش چشم به راه دوختم و به انتظار نشستم به اميد آن كه آن شهسوار برگردد . [ خيال معشوق را به سپاهى مانند كرده و چشم خود را به اسب سياه و سفيدى كه در برابر اين سپاه به انتظار ايستاده تا معشوق - كه سواركار ماهرى است - برگردد و بر اين اسب ( يعنى بر چشم او ) بنشيند ! حاصل كلام اين است كه : بسيار انتظار كشيدم تا يار چابك سوار برگردد و قدم بر چشم من بگذارد ! ]
3 - اگر سر من - مانند گوى - در خم چوگان او قرار نگيرد ( يعنى اگر سرم فداى او نشود ) از آن سخنى نمىگويم ؛ زيرا كه در اين صورت سر به چه كار مىآيد و چه ارزشى دارد ؟ ! [ چوگان ، استعاره از حلقهى عشق يار است و در حلقهى چوگان قرار گرفتن يعنى اسير چوگان عشق شدن . بنابراين مىگويد : سر من وقتى ارزش دارد كه اسير چوگان عشق او و در راه او فدا شود . ]
4 - مانند گرد و خاك بر سر راه او نشسته و مقيم شدهام ، در آرزوى آن كه دلبر به اين گذرگاه بيايد .
5 - دلى كه با سر زلف تو قرار عشق بست و اسير حلقهى گيسوى تو شد ، گمان مبر كه ديگر آرام و قرار يابد .
6 - بلبلان ، چه ستمها از دست سرماى زمستان كشيدند ، در آرزوى آن كه بار ديگر نوبهار بيايد .
[ بلبلان مىتواند استعاره از شاعران باشد و دى ، كنايه از دوران ستم و نوبهار دورهى رهايى از ستم و بيداد است . ]
7 - حافظ ! از نقاش قضا و قدر اميد دارم كه آن نگار دلربا را به من بازگرداند . [ بر حسب توضيح دكتر هروى ، در اين بيت اصطلاحات نقشبندى به كار رفته است . نقشبند ، همان نقاش ، سرو ، الگوى نقش و نگار خود نقش بوده است . نقشبند ، تصاويرى چون سرو را بر دست و بازوى افراد نقش مىكرده است . همان فنى كه به خالكوبى شهرت دارد . قضا را به نقشبند مانند كرده ، از يار و دلبر به عنوان سرو ياد مىكند و اميدوار است كه نقشبند ، اين سرو را روى دست او نقش كند . حاصل كلام ، همان است كه در معنى بيت نوشتيم : اميد به اين كه دست سرنوشت يار را به سوى عاشق بازگرداند . ]