5 - از حسرت بوسه بر دهان او جانم به تنگ آمده است ! به راستى آرزوى تنگ دستانى چون من كى از آن دهان بر آورده مىشود ؟
6 - هرجا كه نام حافظ در انجمن و خيل عشق بازان بر زبان مىآيد ، همه از او به نيكى ياد مىكنند !
234 - مشرق پياله
چو آفتابِ مىْ از مشرقِ پياله برآيد * ز باغِ عارضِ ساقى هزار لاله برآيد
نسيم در سرِ گل بشكند كُلالهء سنبل * چو از ميانِ چمن بوىِ آن كُلاله برآيد
حكايتِ شب هجران نه آن حكايت حاليست * كه شمّهاى ز بيانش به صد رساله برآيد
ز گردخوانِ نگونِ فلك طمع نتوان داشت * كه بىملالت صد غصّه يك نواله برآيد
به سعىِ خود نتوان برد پى به گوهرِ مقصود * خيال باشد كاين كار ، بىحواله برآيد
گرت چو نوحِ نبى صبر هست در غمِ طوفان * بلا بگردد و كامِ هزارساله برآيد
نسيمِ زلفِ تو چون بگذرد به تربت حافظ * ز خاكِ كالبدش صدهزار لاله برآيد
1 - هنگامى كه درخشندگى شراب سرخ درون جام ، در چهرهى ساقى منعكس مىشود ، گويى در چهرهى ساقى هزار گل لاله مىرويد ! يعنى چهرهى ساقى رنگ لاله را به خود مىگيرد . شراب را به خورشيد و جام را كه محل قرار گرفتن شراب است به مشرق ( محل طلوع خورشيد ) و نهايتا چهرهى ساقى را به باغى پر از لاله مانند كرده است . درخشندگى شراب در جام را مانند طلوع خورشيد از شرق ، و بازتاب آن در چهرهى ساقى را مانند هزار لاله مىبيند ! ]
2 - هنگامى كه بوى گيسوى يار در چمن مىپيچد ، نسيم ، كاكل پرپيچ گل سنبل را بر سر گل سرخ مىشكند . [ يعنى نسيم به شنيدن بوى سر زلف يار ديگر توجهى به سنبل يا گل سرخ نمىكند و كاكل سنبل را بر سر گل سرخ مىزند و مىشكند . ]
3 - داستان شبهاى جدايى و دورى از يار ، نه چنان حكايت و شرح حالى است كه حتى خلاصه و بخشى از آن در صد رساله بگنجد !
4 - از آسمان - كه مانند سفرهى گرد و واژگونى است - نمىتوان انتظار داشت كه بدون تحمل صد غصه و ملال ، لقمهاى نصيب شود . [ آسمان را به سفرهاى گرد و واژگون مانند كرده كه روزى همه در