237 - بام سعادت
اگر آن طاير قدسى ز دَرَم بازآيد * عمرِ بگذشته به پيرانهسرم بازآيد
دارم اميد بر اين اشك چو باران كه دگر * برقِ دولت كه برفت از نظرم بازآيد
آن كه تاج سر من خاك كف پايش بود * از خدا مىطلبم تا به سرم بازآيد
خواهم اندر عقبش رفت ؛ به ياران عزيز * شخصم ار بازنيايد خبرم بازآيد
گر نثار قدم يارِ گرامى نكنم * گوهر جان ، به چه كار دگرم بازآيد ؟
كوس نودولتى از بام سعادت بزنم * گر ببينم كه مه نوسفرم بازآيد
مانعش غلغل چنگ است و شكر خواب صبوح * ورنه گر بشنود آهِ سحرم ، بازآيد
آرزومند رخِ شاه چو ماهم حافظ * همّتى تا به سلامت ز درم بازآيد
1 - اگر آن پرندهى بهشتى و آسمانى به سوى من برگردد ، عمر ازدسترفتهى دوران جوانى در هنگام پيرى به من بازمىگردد . [ يعنى حضور او - حتى در سر پيرى من - موجب نشاط و شادى و احساس جوانى است ! ]
2 - به اشكى كه مانند باران از چشمانم مىبارد اميد بستهام كه بخت و اقبال ديدار يار بار ديگر به من روى آورد . [ يعنى بار ديگر بخت از دست رفته برگردد و ديدار يار را ميسر كند . شاعر ، دولت و بخت ديدار يار را به برق درخشندهاى مانند كرده كه از نظر دور شده است . معمولا پس از رعد و برق باران مىبارد . بر اين اساس اشك خود را باران پس از برق شمرده و آرزو مىكند كه بار ديگر آن برق - پس از باران - بازگردد . ]
3 - از خدا مىخواهم آن دلبر گرامى كه خاك پايش تاج سر و موجب افتخار من بود بار ديگر برگردد [ و بر سر و چشم من قدم بگذارد . ]
4 - مىخواهم به جست و جوى او بروم ؛ اگر خود از اين سفر برنگردم ، خبرم به ياران عزيز خواهد رسيد . [ يعنى خبر مرگم را دوستان خواهند شنيد و خواهند فهميد كه در جست و جوى يار جان باختهام .
و اين آرزوى من است : يا ديدار دوست يا جان باختن در راه او . ]
5 - به راستى ، جان من - اگر نثار قدم يار گرامى نشود - چه ارزشى دارد و به چه كار مىآيد ؟ [ جان خود را به گوهرى مانند مىكند كه شايستهى نثار كردن در قدم يار است و اگر چنين نشود آن گوهر هيچ نمىارزد ! ]