تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
1 - جانم به لب رسيد و مراد من از تو حاصل نشد . فرياد از بخت خفته‌ام كه از خواب بيدار نمىشود ! 2 - باد صبا خاكى از كوى او به چشم من ريخت كه بر اثر آن ، ديگر آب سرچشمه‌ى زندگانى در نظرم ارزش چندانى ندارد . [ خاك كوى دوست را به سرمه‌اى مانند كرده كه به چشمان او روشنايى و بصيرت بخشيده و بر اساس اين بصيرت و بينش ديگر آب زندگانى - كه همه آرزومند آن هستند - در نظر او جلوه‌اى ندارد ! ] 3 - تا قامت بلند تو را در آغوش نگيرم ، آرزوى من برآورده نمىشود . [ آرزوى خود را به درختى مانند كرده كه هرگز ميوه نخواهد داد مگر آن كه آن را در آغوش گيرد . ] 4 - كار و زندگى ما ، فقط با ديدن روى يار سامان مىپذيرد و گرنه به هيچ وجه سامانى نخواهد يافت ! 5 - دل غريب و بلاكش من ، گيسوى سياه تو را جايگاه خوشى براى زيستن ديد . به همين سبب از زمانى كه در حلقه‌ى گيسوى تو اقامت كرده هيچ خبرى از او در دست نيست . 6 - از روى صدق و راستى هزار بار دعا كرده‌ام ، اما چه سود كه حتى يكى از آن دعاها بر آورده نشده است ! [ صدق و راستى را به كمان و دعا را به تيرى مانند كرده كه از اين كمان رها شده اما به هدف نرسيده است ! ] 7 - درباره‌ى دلم با نسيم سحر بسيار سخن دارم ، اما از بخت من امشب به پايان نمىرسد و سحر نمىآيد . 8 - عمرم در اين خيال و آرزو به پايان رسيد ؛ اما هنوز رنج و بلاى دست يافتن به زلف سياه تو به پايان نرسيده است . [ عمرم به پايان رسيد اما آرزوى ديدار تو بر آورده نشد ! ] 9 - دل حافظ ، از بس كه از همگان رميده و گريزان شده ، ديگر ، از حلقه‌ى گيسوى تو بيرون نمىرود . [ يعنى دل حافظ ، به سبب بىوفايى و پيمان‌شكنى مردم ، از همه گريزان و بيزار است . ازاين‌رو ، در حلقه‌ى گيسوى تو جا خوش كرده و خيال بيرون آمدن از آن را ندارد . مفهوم نهايى اين است كه : از همه ، دل بريده و فقط به تو - به كمند زلف تو - دل بسته‌ام . ]