1 - اى دل ، مژده بده ! مسيحا نفسى مىآيد كه از نفسهاى خوش او بوى كسى مىآيد [ كه آرزومند و منتظر آمدن او هستيم . مسيحا نفس ، يعنى كسى كه دم مسيحايى دارد و به مردگان ، جان مىبخشد .
در اينجا مقصود ، دلبر و معشوق است كه شاعر ، آرزومند آمدن اوست . ]
2 - ديگر از غم جدايى ناله و فرياد مكن ؛ زيرا كه ديشب فالى زدهام و به زودى فرياد رسى خواهد آمد .
3 - از آتش وادى ايمن ، فقط من شادمان نيستم ؛ بلكه موسى نيز در آنجا به اميد شعلهى آتشى مىآيد . [ با اشاره و بهرهگيرى از جلوهگر شدن آتش بر موسى در وادى ايمن و تجلى خداوند ، مىگويد : از تجلى نور دوست ، نه من بلكه پيامبران نيز شادمان مىشوند . در آيهى 7 سورهى نمل اين موضوع بازتاب يافته است . ]
4 - هيچكس نيست كه در كوى تو كارى نداشته باشد . هركس به اميد و آرزويى به كوى تو مىآيد .
5 - كسى پى نبرد كه منزلگاه معشوق كجاست ، اين قدر هست كه از دور صداى زنگ كاروان به گوش مىرسد [ و اين ، حكايت از آن دارد كه كاروان عاشقان به سوى معشوق در حركت است . ]
6 - اگر دوست قصد پرسيدن حال بيمار عشق خود را دارد بگوييد به سرعت بيايد . هنوز اين بيمار نفسى دارد . [ به طور غير مستقيم معشوق را به طبيبى مانند كرده و خود را به بيمارى كه در انتظار طبيب است تا شفا يابد . ]
7 - از بلبل اين باغ خبر بگيريد ؛ زيرا كه من نالهاى مىشنوم كز قفسى مىآيد .
8 - يار قصد شكار دل حافظ را دارد و اين بدان مىماند كه شاهبازى به شكار مگسى مىآيد ! [ در نسخهى خانلرى به جاى « سر صيد حافظ » ، « سر آزردن حافظ » ضبط شده . متن مطابق نسخه سودى و قدسى است و با توجه به رابطه معنايى و تصويرى اجزاى بيت ، بر نسخهى خانلرى ترجيح دارد . ]
236 - نقشبند قضا
زهى خجسته زمانى كه يار بازآيد * به كام غمزدگان غمگسار بازآيد
به پيش خيل خيالش كشيدم ابلقِ چشم * بدان اميد كه آن شهسوار بازآيد
اگر نه در خَمِ چوگانِ او رود سرِ من * ز سر نگويم و سر خود چه كار بازآيد ؟
مقيم بر سر راهش نشستهام چون گرد * بدان هوس كه بدين رهگذار بازآيد
دلى كه با سر زلفينِ او قرارى داد * گمان مَبَر كه بدان دل قرار بازآيد