تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 382

مساهمون:

ص٣٨٢
6 - اگر ببينم كه يار تازه سفر كرده‌ام برمىگردد ، دوباره خوش‌بخت مىشوم و اين خوش‌بختى را با كوس و كرنا اعلام مىكنم ! [ سعادت را به قصر مانند كرده و خود را ، - در صورت بازگشت يار - بر بام آن قصر مىبيند ؛ در حالى كه بر طبل مىكوبد و خوش‌بختى دوباره‌يافته‌ى خود را به همگان اعلام مىدارد . ] 7 - مانع توجه يار نسبت به من ، خواب شيرين صبحگاهى او و صداى چنگ و ساز است ؛ و گرنه ، اگر او صداى ناله‌هاى سحرى مرا بشنود ، به سوى من بازمىگردد . [ شاعر ، تصويرى كاملا عينى و واقعى از عاشق و معشوق ارائه مىدهد . عاشق را در سحرگاهان در آه و ناله مىبيند - در حالى كه شب را نيز به بيدارى گذرانده - و معشوق را غرق در خواب شيرين صبحگاهى و در حالى كه پس از بيدارى هم به عيش و عشرت و گوش كردن به صداى چنگ و نى خواهد پرداخت . بنابراين بديهى است كه چنين معشوقى به ياد عاشق خود نيفتد . ازاين‌رو مىگويد - و در واقع آرزو مىكند ! - كه اگر صداى ناله‌هاى صبحگاهىاش به گوش يار برسد ، در دل او اثر خواهد كرد و او برخواهد گشت ! اما مگر صداى چنگ و خواب شيرين صبحگاهى مىگذارد ؟ ! ] 8 - حافظ ، آرزومند ديدن چهره‌ى زيبا و چون ماه شاه هستم . دعاى خيرى كن تا او به سلامت به خانه‌ى من برگردد . [ مطابق نظر دكتر غنى ، ظاهرا مقصود از شاه چون ماه ، شاه شجاع است و اين غزل در دوران هجرت او از شيراز و در آرزوى بازگشت او سروده شده است . ]

238 - حكايت دل

نفس بر آمد و كام از تو بر نمىآيد * فغان كه بختِ من از خواب در نمىآيد
صبا به چشم من انداخت خاكى از كويش * كه آب‌زندگىام در نظر نمىآيد
قد بلند تو را تا به بر نمىگيرم * درخت كام و مرادم به بر نمىآيد
مگر به روىِ دلاراىِ يار ما ور نى * به هيچ وجهِ دگر كار بر نمىآيد !
مقيم زلف تو شد دل كه خوش سوادى ديد * وز آن غريب بلاكش خبر نمىآيد
ز شست صدق گشادم هزار تير دعا * ولى چه سود يكى كارگر نمىآيد
بَسَم حكايتِ دل هست با نسيمِ سحر * ولى به بختِ من امشب ، سحر نمىآيد !
در اين خيال به سر شد زمان عمر و هنوز * بلاى زلف سياهت به سر نمىآيد
ز بس كه شد دل حافظ رميده از همه‌كس * كنون ز حلقه‌ى زلفت به در نمىآيد