تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 376

مساهمون:

ص٣٧٦
ظاهر بدكار جلوه مىكند در واقع پاك‌نهادتر از نيكوكار و صالح نباشد و مورد توجه و لطف قرار نگيرد ! ] 7 - بلبل عاشق ! عمر طولانى براى خود آرزو كن ؛ زيرا كه سرانجام باغ سبز و خرم مىشود ، شاخه‌ى گل به بار مىنشيند و گل‌ها شكوفا مىشود . [ مقصود از بلبل خود شاعر است و باغ استعاره از جامعه و روزگار او . بنابراين به بار نشستن شاخ گل ، كنايه از برآورده شدن آرزوها و فرا رسيدن دوره‌ى شادكامى است . ] 8 - بىخبرى و غفلت حافظ در اين دنيا ، تعجبى ندارد ؛ زيرا كه هركس كه به ميخانه رفت ، مست و بىخبر بازمىگردد ! [ مقصود آن است كه هركس مست مى عشق شد به دنيا توجهى نمىكند و از آن غفلت مىورزد . ]

233 - در خيل عشق بازان

دست از طلب ندارم تا كامِ من برآيد * يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد
بگشاى تربتم را بعد از وفات و بنگر * كز آتشِ درونم دود از كفن برآيد
بنماى رخ كه خلقى واله شوند و حيران * بگشاى لب كه فرياد از مرد و زن برآيد
جان بر لب است و حسرت در دل كه از لبانش * نگرفته هيچ كامى جان از بدن برآيد
از حسرتِ دهانش آمد به تنگ جانم * خود ، كامِ تنگ دستان كى زان دهن برآيد
گويند ذكرِ خيرش در خيلِ عشق بازان * هرجا كه نامِ حافظ در انجمن برآيد
1 - از جست‌وجو و خواهش دست بر نمىدارم تا آرزويم برآورده شود . يا به جانان مىرسم يا در اين راه جان مىبازم . 2 - پس از وفات من ، خاك مرا بشكاف و ببين كه از آتش دلم - آتش عشقى كه در دل دارم - دود از كفنم بر مىخيزد ! [ يعنى آتش عشقى كه من در دل دارم ، حتى بعد از مرگم نيز خاموش نمىشود و كفن مرا در زير خاك مىسوزاند ! ] 3 - چهره‌ى خود را نشان بده تا مردم شيفته و سرگردان شوند و لب به سخن بگشاى تا همه از شدت هيجان به فرياد آيند ! 4 - جانم در اين آرزو و حسرت كه از لبان او كامى نگرفتم به لب رسيده است و از بدنم بيرون مىرود .