تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 374

مساهمون:

ص٣٧٤
گفتم دلِ رحيمت كى عزم صلح دارد * گفتا مگوى با كس تا وقت آن درآيد !
گفتم زمانِ عشرت ديدى كه چون سر آمد ؟ * گفتا خموش حافظ كاين غصّه هم سر آيد !
1 - گفتم : غم جدايى تو را در دل دارم ؛ گفت : غمت به پايان مىرسد . گفتم : معشوق و دلبر من باش ، گفت : اگر از دست برآيد خواهم شد . [ ماه در مصراع دوم استعاره از يار و دلبر زيباست و در « برآيد » ايهام زيبايى هست و معنى دوم آن « اگر طلوع كند » است . ] 2 - گفتم : از عاشقان رسم وفادارى بياموز ، گفت : اين كار از خوب‌رويان كمتر سر مىزند ! 3 - گفتم : چشمانم را مىبندم تا خيال تو بر ذهنم گذر نكند . گفت : خيال من مانند راهزن شب‌روى است كه از راه ديگر به ذهن تو وارد مىشود . [ شاعر در پاسخ يار كه مىگفت : وفادارى از خوب‌رويان كمتر سر مىزند ، در مقام گله ، مىگويد : حالا كه تو اهل وفا نيستى من هم خيال تو را به خاطر خود راه نمىدهم و دلبر پاسخ مىدهد كه خيال من از راه چشم وارد نمىشود . مانند راهزن راه‌هاى ديگرى را مىداند ! ] 4 - گفتم كه بوى زلف تو مرا در جهان گمراه كرد . گفت : اگر آگاه باشى ، بازهم بوى زلفم ، تو را به سوى من رهنمون خواهد شد . [ با توجه به اين كه زلف از ديدگاه عرفانى ، نماد اسرار الهى است ، مقصود آن است كه اسرار پيچيده‌ى هستى مرا گمراه كرده است . يار پاسخ مىدهد ، اگر آگاه باشى ، باز همين رازها تو را به سوى او هدايت خواهد كرد ! ] 5 - گفتم : هوايى كه وزش باد صبح با خود مىآورد ، چه خوش است ! گفت : نسيمى كه از كوى دلبر مىوزد خوش و شادىبخش است . 6 - گفتم : لب شيرينت ما را در آرزوى يك بوسه كشت ! گفت : تو به وظيفه‌ى بندگى و طاعت خود عمل كن تا او نيز بنده‌پرورى كند [ و تو را مورد نوازش قرار دهد . ] 7 - گفتم : دل مهربان تو كى قصد صلح و آشتى دارد ؟ گفت : اين راز را با كسى در ميان مگذار تا وقت مناسب آن فرا برسد ! 8 - گفتم : ديدى دوره‌ى شادى چگونه زود به پايان رسيد ؟ گفت : اى حافظ صبور باش ، كه غصه‌ى جدايى هم به زودى به پايان مىرسد .