تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 375

مساهمون:

ص٣٧٥

232 - خلوت دل

بر سرِ آنم كه گر ز دست برآيد * دست به كارى زنم كه غصّه سر آيد
خلوتِ دل نيست جاىِ صحبت اضداد * ديو چو بيرون رود فرشته درآيد
صحبتِ حكّام ظلمتِ شبِ يلداست * نور ز خورشيد جوى ، بو كه برآيد
بر درِ اربابِ بىمروّتِ دنيا * چند نشينى كه خواجه كى به درآيد ؟
تركِ گدايى مكن كه گنج بيابى * از نظر رهروى كه در گذر آيد
صالح و طالح متاعِ خويش نمودند * تا كه قبول افتد و كه در نظر آيد
بلبلِ عاشق ، تو عمر خواه كه آخر * باغ شود سبز و شاخِ گُل به برآيد
غفلتِ حافظ در اين سراچه عجب نيست * هر كه به ميخانه رفت بىخبر آيد
1 - قصد دارم كه اگر از دستم برآيد ، دست به كارى بزنم كه غم و غصه پايان يابد . 2 - خلوتگاه دل ، جاى همنشينى موجودات متضاد نيست . بنابراين وقتى فرشته در خلوت دل مىگنجد كه شيطان از دل بيرون برود . [ يعنى : دل يا جاى شيطان است يا فرشته . هر دو با هم در دل نمىگنجد . بنابراين لازمه‌ى استقرار فرشته در دل ، خروج شيطان است . مقصود از شيطان يا ديو ، هواى نفس و مقصود از فرشته ، عشق است . ] 3 - همنشينى با حاكمان روزگار مانند تاريكى شب يلداست . پس ، از خورشيد نور بخواه و اميدوار باش كه خورشيد طلوع كند . [ نظر انتقادى است نسبت به حاكمان ستمگر روزگار . همنشين شدن با حاكمان ستمگر را به شب تاريك و طولانى يلدا مانند و آرزو مىكند كه عدل و داد مانند خورشيدى هر چه زودتر طلوع كند . ] 4 - تا كى مىخواهى بر در خانه‌ى دنياداران بىمروت بنشينى كه شايد بيرون آيند و در حق تو احسان و به تو توجهى كنند ؟ 5 - هرگز از پرسش و طلب دست بر مدار زيرا كه از مشورت با رهروان كوى عشق و نظرخواهى از آنان به گنج معرفت و عشق دست مىيابى ! [ گدايى ، در مفهوم سؤال و پرسش و طلب به كار رفته و مقصود آن است كه از رهروان وادى عشق پرس‌وجو كن تا به گوهر عشق دست يا بى . ] 6 - نيكوكاران و بدكاران كالاى خود را عرضه كردند ؛ بايد ديد كه كالاى كدام يك مورد پذيرش و توجه قرار مىگيرد . [ تلويحا مىخواهد بگويد : به ظاهر نمىتوان داورى كرد . از كجا معلوم آن كه به