تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣
مردمان از عشق ، به راه عاشقى خواهم رفت ! ] 3 - از فيض كرم و بزرگوارى او نااميد مباش ، زيرا كه منش بزرگوار و بخشنده‌ى او گناه را مىبخشد و به عاشقان مهربانى مىكند . [ يعنى از لطف و بخشش خداوند نااميد مباش . بزرگ منشى او اقتضا مىكند كه گناهان را ببخشد . ] 4 - دلم بدان اميد در حلقه‌ى ذكر نشسته كه بتواند حلقه‌اى از گيسوى يار بگشايد . [ حلقه‌ى ذكر ، حلقه‌اى است از عابدان و سالكان كه به تسبيح و ذكر مىپردازند ؛ و مقصود كنايى از « حلقه از زلف يار گشودن » به وصال يار رسيدن است . ] 5 - تو كه از حسن خداداد و بخت و اقبال نيكو برخوردارى ، چه نياز است كه آرايشگر تو را آرايش كند ؟ 6 - اكنون كه چمن سبز و خرم ، هوا دلكش و شراب ، ناب و صافى است ؛ فقط يكدل خوش لازم است ، نه هيچ‌چيز ديگر ! 7 - جهان ، دلبر زيبايى است ، اما آگاه باش كه اين دوشيزه‌ى زيبا به عقد هيچ‌كس در نمىآيد ! [ دنيا را به دوشيزه‌ى زيبايى مانند كرده كه از همگان دل مىربايد و شيفته‌ى خود مىكند اما هرگز با كسى وصلت نمىكند . مقصود ، بىوفايى دنياست ! ] 8 - با زارى به او گفتم : اى ماهرو ! چه مىشود اگر عاشق دل‌خسته‌اى با يك بوسه‌ى شيرين از لب‌هاى تو ، به آرامش برسد ؟ 9 - با خنده پاسخ داد كه اى حافظ ، به خاطر خدا راضى مشو كه بوسه‌ى تو چهره‌ى ماه را آلوده كند ! [ ماه ، استعاره از يار ماهروست كه در بيت پيشين از آن ياد كرد . ]

231 - اين غصّه هم سر آيد !

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد * گفتم كه ماهِ من شو ، گفتا اگر برآيد
گفتم ز مِهرورزان رسمِ وفا بياموز * گفتا ز خوب‌رويان اين كار كمتر آيد
گفتم كه بر خيالت راهِ نظر ببندم * گفتا كه شب‌رو است او از راهِ ديگر آيد
گفتم كه بوىِ زلفت گمراهِ عالمم كرد * گفتا اگر بدانى هم اوت رهبر آيد
گفتم خوشا هوايى كز بادِ صبح خيزد * گفتا خُنُك نسيمى كز كوىِ دلبر آيد
گفتم كه نوشِ لعلت ما را به آرزو كُشت * گفتا تو بندگى كن كو بنده‌پرور آيد