تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 372

مساهمون:

ص٣٧٢
دايره ، كنايه از سكون و استقرار در يك نقطه . يعنى روزگار ، مرا پيوسته سرگشته مىدارد و امكان استقرار نمىدهد . ] 6 - شكر ، بر اثر صبر و حوصله به دست مىآيد ، ولى زمانه‌ى پيمان‌شكن فرصت و مجال صبر كردن به من نمىدهد . [ با توجه به مراحل دشوار به دست آمدن شكر از نيشكر ، شكر را استعاره از خوشىها در نظر گرفته و صبر ايهام دارد : هم حوصله و شكيبايى و هم گياه صبر - كه تلخ است - بنابراين ، مىگويد : شادى ، نتيجه‌ى تحمل تلخىهاست ، اما روزگار امكان تحمل به من نمىدهد ! ] 7 - به خود گفتم : مىخوابم تا شايد در خواب ، جمال يار را ببينم ؛ اما حافظ با آه و ناله‌ى خود امان نمىدهد كه بخوابم .

230 - مقيم حلقه‌ى دل

اگر به باده‌ى مُشكين دلم كشد ، شايد ! * كه بوىِ خير ز زهد ريا نمىآيد !
جهانيان همه گر منع من كنند از عشق * من آن كنم كه خداوندگار فرمايد
طمع ز فيض كرامت مبُر ، كه خُلقِ كريم * گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشايد
مقيم حلقه‌ى ذكر است دل ، بدان امّيد * كه حلقه‌اى ز سرِ زلفِ يار بگشايد
تو را كه حُسنِ خداداده هست و حجله‌ى بخت * چه حاجت است كه مشّاطه‌ات بيارايد ؟
چمن خوش است و هوا دلكش است و مىْ بىغش * كنون به جز دل خوش هيچ درنمىبايد
جميله‌ايست عروسِ جهان ولى هش دار * كه اين مُخدّره در عقدِ كس نمىآيد
به لابه گفتمش اى ماه رُخ چه باشد اگر * به يك شكر ز تو دل‌خسته‌اى بياسايد ؟
به خنده گفت كه حافظ ، خداى را مپسند * كه بوسه‌ى تو رُخِ ماه را بيالايد !
1 - اگر دل من پيوسته به نوشيدن شراب مشك‌بو ميل مىكند ، سزاوار است ؛ زيرا كه از زهد ريايى بوى خير و نيكى به مشام نمىرسد . 2 - اگر همه‌ى مردم دنيا مرا از عشق بازبدارند ( توجهى نمىكنم ؛ بلكه ) كارى را كه معشوق و سرورم دستور دهد انجام مىدهم . [ آن چه معشوق مىخواهد ، عشق ورزيدن است . از بعد عرفانى نيز چنين است . يعنى خداوند از انسان عبادت عاشقانه مىخواهد . بنابراين مىگويد : من بر خلاف ممانعت