6 - عمر گرانمايهام در راه مى و معشوق صرف شد ؛ حال بايد ديد از اين دو چه ثمرى برايم حاصل خواهد شد ! [ مقصود آن است كه ثمرى حاصل نخواهم كرد ! ]
7 - سرورم پى برد كه من عاشقم ، اما هيچ نگفت و به روى خود نياورد ؛ حال اگر حافظ هم بداند كه من عاشقم ، چه مىشود ؟ [ به طنز و طعنه مىگويد ك ظاهرا همه - به جز حافظ - از حال و روز من ، يعنى از عشق و دلباختگى من ؛ آگاهند ! چه خوب است كه حافظ خودش هم به اين نكته آگاه شود ! ]
229 - بدعهدى زمانه
بخت از دهانِ دوست نشانم نمىدهد * دولت خبر ز رازِ نهانم نمىدهد
از بهرِ بوسهاى ز لبش جان همىدهم * اينم همىستاند و آنم نمىدهد
مُردم در اين فراق و در آن پرده راه نيست * يا هست و پردهدار نشانم نمىدهد
زلفش كشيد بادِ صبا ، چرخِ سفله بين * كآن جا مجال بادِ وزانم نمىدهد
چندان كه بر كنار چو پرگار مىشدم * دوران چو نقطه ره به ميانم نمىدهد
شكّر به صبر دست دهد عاقبت ولى * بدعهدىِ زمانه زمانم نمىدهد
گفتم روم به خواب و ببينم جمالِ دوست * حافظ ز آه و ناله امانم نمىدهد
1 - بخت ناسازگار ، از دهان دوست نشانى به من نمىدهد و اقبال ، از راز پنهان در دهان يار آگاهم نمىكند . [ يعنى بخت يار نمىكند تا از راز درون سينهى يار و از دهان يار - كه خود مانند راز است - خبرى به دست آورم . ]
2 - به خاطر بوسهاى از لب او جان مىدهم ؛ يار جانم را مىگيرد اما بوسه نمىدهد !
3 - از جدايى ، جانم به لب رسيد و به بارگاه دوست راه نيافتم و اگر راهى به سوى او هست ، پردهدار و نگهبان سراپردهى يار دريغ مىكند و نشانم نمىدهد !
4 - باد صبا مىتواند به گيسوى يار دست بكشد ؛ اما ببين كه اين روزگار پست و فرومايه ، به اندازهى باد صبا به من مجال نمىدهد !
5 - هر چه مانند پرگار از كناره حركت مىكردم ( به اميد آن كه به درون دايره راه يابم ) ، روزگار مرا به ميان دايره راه نداد . [ ظاهرا مقصود از حركت پرگاروار ، سرگشتگى و حيرت است و راه يافتن به درون