داشته باشد ، گوهر و سرشت هر انسانى هم اين شايستگى و قابليت را ندارد كه از فيض الهى برخوردار شود . ]
4 - اى دل ، سرانجام ، اسم اعظم كار خود را مىكند و ديو را شكست مىدهد ؛ زيرا كه ديو نمىتواند با حيله و نيرنگ ، جاى سليمان را بگيرد . [ اشاره دارد به داستان انگشترى حضرت سليمان كه مظهر قدرت و فرمانروايى او بود و به وسيلهى ديوى ربوده شد . اما ديو چون اسم اعظم را نمىدانست ، نتوانست بر جاى سليمان بنشيند و سليمان به يارى اسم اعظم ، توانست انگشترى را بيابد . بنابراين ، مىگويد ، ديو ، چون اسم اعظم را نمىداند ، با حيله و نيرنگ نمىتواند سليمان شود و جاى او را بگيرد .
دربارهى اين بيت و آخرين جملهى آن شارحان و حافظپژوهان بحثهاى گستردهاى كردهاند . اين بحثها از آنجا ناشى مىشود كه اكثر نسخهها - از جمله نسخهى علامهى قزوينى و خانلرى ، كه اساس كار ماست - جملهى آخر را « ديو مسلمان نشود » ضبط كردهاند ؛ در حالى كه به تصريح برخى صاحب نظران و قراين موجود در بيت و نمونههاى مشابه ديگرى كه در ديوان حافظ هست ، « ديو سليمان نشود » ، كه مطابق با نسخهى قدسى است ، صحيحتر به نظر مىرسد . خوانندهى علاقهمند به تفصيل مطلب مىتواند به شرح غزلهاى حافظ نوشتهء دكتر هروى و حافظنامهى بهاء الدّين خرمشاهى ، جلد دوم ، ذيل همين غزل بنگرد . ]
5 - عشق مىورزم و اميدوارم كه اين هنر ارزشمند ( هنر عشق ورزيدن ) ، چون هنرهاى ديگرى كه دارم موجب محروميت من نگردد . [ يعنى از هنرها و فضيلتهاى ديگرم كه جز محروميت و حسرت بهرهاى نبردهام ؛ اميدوارم ، از هنر عشق بهرهاى بگيرم . ]
6 - معشوق ، ديشب مىگفت كه آرزوى دلت را فردا برآورده مىكنم ؛ خدايا سببى بساز كه دلبر از اين تصميم خود پشيمان نشود .
7 - از خدا مىخواهم كه به تو كه سرچشمهى حسن و زيبايى هستى ، حسن خلق هم عطا كند تا پس از اين هرگز ، خاطر ما از جفاى تو پريشان و آزرده نشود . [ يعنى زيبايى تو در اوج كمال است ، اما حسن خلق ندارى و اهل جفا هستى . [ نسخهى خانلرى ، در مصراع اول به جاى « خوى تو را » ، « حسن تو را » ضبط كرده كه صحيحتر و مناسبتر به نظر مىرسد . ]
8 - اى حافظ ، ذرّه تا زمانى كه از همّت عالى برخوردار نباشد ، نمىتواند خواستار و جويندهى خورشيد درخشان شود . [ خورشيد را به سرچشمهاى مانند كرده و سالك را به ذرهاى كه تا آرزومند رسيدن به سرچشمه نباشد و همت رفتن به سوى آن را نداشته باشد ، هرگز به مقصد نخواهد رسيد ! ]
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 369
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٣٦٩