5 - بنگر كه چگونه چشم افسونگر يار - كه عابد و زاهد را فريب مىدهد - كاروانى از جادوشدگان را به دنبال خود مىكشاند !
6 - از عشوهء دنيا ، فريب مخور و گمراه مشو ؛ زيرا كه دنيا پيرزنى است كه با مكر و فريب مىنشيند و با حيله و نيرنگ بر مىخيزد . [ يعنى نشست و برخاست و تمامى رفتار و كردار او مكارانه و حيلهگرانه است ؛ فريب رفتارهاى او را مخور . ]
7 - از جانب گلستان شاه باد بهار مىوزد و شبنم مانند شراب در جام لاله فرومىريزد . [ گل لاله را به جام شراب مانند كرده و شبنمهاى نشسته بر آن را مانند شراب مىبيند . ]
8 - اى حافظ ، از اشتياق ديدار مجلس سلطان غياث غافل مشو ؛ زيرا كه كار تو با ناله و زارى مشتاقانه ، سامان مىيابد . [ سلطان غياث الدين ، نام يكى از شاهان بنگاله بوده كه در سال 768 - بر تخت سلطنت نشسته بوده است . اين سلطان بنا بر مشهور مصراع : « ساقى حديث سرو و گل و لاله مىرود » را طرح مىكند و براى حافظ مىفرستد و حافظ بر اساس آن ، اين غزل حاضر را مىسرايد .
( نقل به مضمون از شرح غزلهاى حافظ - دكتر هروى ) . ]
226 - اين راز سر به مهر
ترسم كه اشك در غمِ ما پردهدر شود * وين رازِ سر به مُهر به عالم سَمَر شود
گويند سنگ لعل شود در مقامِ صبر * آرى شود و ليك به خونِ جگر شود
خواهم شدن به ميكده گريان و دادخواه * كز دستِ غم خلاصِ من آنجا مگر شود
از هر كرانه تيرِ دعا كردهام روان * باشد كز آن ميانه يكى كارگر شود
اى جان حديث ما برِ دلدار بازگو * ليكن چنان مگو كه صبا را خبر شود
از كيمياىِ مهر تو زر گشت روىِ من * آرى به يمنِ لطفِ شما خاك ، زر شود
در تنگناىِ حيرتم از نَخْوَتِ رقيب * يا رب مباد آن كه گدا معتبر شود
بس نكته غيرِ حسن ببايد كه تا كَسى * مقبولِ طبعِ مردم صاحب نظر شود
اين سركشى كه كنگرهى كاخِ وصل راست * سرها بر آستانهى او خاكِ در شود
حافظ چو نافهء سرِ زلفش به دست توست * دم دركش ار نه بادِ صبا را خبر شود