تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 363

مساهمون:

ص٣٦٣
خرامان معشوق سرو قامت پرنازوكرشمه است . ] 2 - تصوير دهان تو ، با همه‌ى جفاى روزگار و غم و غصه‌ى دوران ، از صفحه‌ى ذهن من سرگشته محو نمىشود . 3 - دلم در روز ازل با سر زلف تو پيوند عشق و وفادارى بست و تا ابد از اين پيمان س‌بازنمىزند و بازنمىگردد . 4 - جز غم عشق تو ، هر غم ديگرى كه در دل بيچاره‌ى من جاى گرفته ، فراموش مىشود ، اما غم عشق تو از دلم بيرون نمىرود . 5 - عشق تو آن چنان در دل و جانم جاى گرفته ، كه اگر در اين راه سر ببازم ، مهر تو از دل و جانم بيرون نمىرود . 6 - اگر دل من به دنبال زيبارويان مىرود ، معذور است ؛ زيرا كه درد دارد ، و دردمند اگر از پى درمان درد خود نرود ، چه كند ؟ [ مقصود آن است كه درمان درد عشق وصال يار است . ] 7 - هركس كه مىخواهد مانند حافظ سرگردان نشود ، به زيبارويان دل نمىبازد و به دنبال ايشان نمىرود .

224 - سواد ديده

خوشا دلى كه مدام از پىِ نظر نرود * به هر درش كه بخوانند بىخبر نرود
طمع در آن لبِ شيرين نكردنم اولى * ولى چگونه مگس از پىِ شكر نرود ؟
سوادِ ديده‌ى غم ديده‌ام به اشك مشوى * كه نقشِ خالِ توام هرگز از نظر نرود
ز من چو بادِ صبا بوىِ خود دريغ مدار * چرا كه بىسرِ زلفِ توام به سر نرود
دلا مباش چنين هرزه‌گرد و هر جايى * كه هيچ كار ز پيشت بدين هنر نرود !
مكن به چشمِ حقارت نگاه در من مست * كه آبروىِ شريعت بدين قَدَر نرود !
من گدا هوسِ سرو قامتى دارم * كه دست در كمرش جز به سيم و زر نرود
تو كز مكارمِ اخلاق عالمى دگرى * وفاىِ عهد من از خاطرت به در نرود
سياه‌نامه‌تر از خود كسى نمىبينم * چگونه چون قلمم دودِ دل به سر نرود
به تاج هدهدم از ره مبر كه باز سفيد * چو باشه در پىِ هر صيدِ مختصر نرود
بيار باده و اوّل به دستِ حافظ ده * به شرطِ آن كه ز مجلس سخن به در نرود !
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 363 | شمس الدين حافظ