221 - حجاب راه تويى !
چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود * ور آشتى طلبم با سر عتاب رود
چو ماه نو ، رهِ بيچارگان نظّاره * زند به گوشهى ابرو و در نقاب رود
شب شراب خرابم كند به بيدارى * وَگر به روز شكايت كنم به خواب رود
طريق عشق پرآشوب و فتنه است اى دل * بيفتد آن كه در اين راه با شتاب رود ؟ !
گدايىِ درِ جانان به سلطنت مفروش * كسى ز سايهء اين در به آفتاب رود
سوادِ نامهى موى سياه چون طى شد * بياض كم نشود گر صد انتخاب رود
حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر * كلاهدارىاش اندر سر شراب رود
حجاب راه تويى حافظ از ميان برخيز * خوشا كسى كه در اين راه ، بىحجاب رود
1 - هنگامى كه به سر زلف او دست مىزنم ، خشمگين مىشود ( قهر مىكند ! ) و اگر او را به آشتى دعوت كنم ، خشم و سرزنش در پيش مىگيرد .
2 - با اشارهى ابرو ، دل عاشقان بيچاره را كه غرق تماشاى او هستند مىربايد و آنگاه ، چهرهى چون ماهش را در پشت نقاب پنهان مىكند . [ ابرو و چهرهى يار را به هلال ماه تشبيه مىكند و مىگويد : همانطوركه ماه نو ، لحظهاى آشكار مىشود و توجه تماشاگران را به خود جلب مىكند و لحظهاى ديگر ناپديد مىشود ، يار نيز چهره و ابروى خود را لحظهاى نشان مىدهد ، دلها را مىربايد و سپس در پس نقاب پنهان مىشود ! ]
3 - در شب شرابنوشى ، با بيدار نگهداشتن من ، پريشانم مىكند و اگر فرداى آن شب از اين رفتار او شكايت كنم ، خود را به خواب مىزند [ و توجهى به من نمىكند ! ]
4 - اى دل راه عشق ، راه پرفتنه و آشوبى است و كسى كه در اين راه شتاب كند ، بر خاك مىافتد [ و نمىتواند راه را ادامه دهد . ]
5 - گدايى درگاه جانان را به فرمانروايى و پادشاهى مفروش . آيا كسى از اين سايه به سوى آفتاب مىرود ؟ [ يعنى سايهء درگاه او از آفتاب هم بهتر است . ]
6 - هنگامى كه مركّب موى سياه به پايان رسيد ، ديگر نمىتوانى جلو سفيد شدن موها را بگيرى ، اگر چه صدها موى سفيد را دست چين كنى و بركنى . [ خاصيت سياهى مو را مانند مركبى فرض مىكند كه وقتى تمام شد ، ديگر نمىتوان چيزى بر صفحهى سفيد نوشت و بنابراين صفحه همچنان سفيد