مىماند . مقصود آن است كه وقتى موى سپيد در سر پيدا شود و رشد كند و ديگر موى سياه نرويد ، با چيدن موهاى سپيد ، سپيدى از ميان نمىرود . حتى اگر صد مورد موى سپيد انتخاب و كنده شود . ]
7 - حبابى كه بر سطح شراب تشكيل مىشود ، چون باد غرور در سر دارد ، به زودى مىتركد و از بين مىرود . [ حباب ، به سبب توخالى بودن ، رمز غرور و تكبر است . در عين حال شكل حباب مانند كلاه است . شاعر چنين تصور مىكند كه حباب داراى كلاه است و به سبب غرور ، كلاه خود را از دست مىدهد . ]
8 - اى حافظ در راه رسيدن به معشوق ، تو خود مانع و حجاب راه هستى . خوشا به حال كسى كه در اين راه ، بدون حجاب و مانع پيش برود . [ مقصود از « خود » ، بعد نفسانى وجود انسان سالك است كه او را از سير به سوى كمال بازمىدارد . ]
222 - چشمهى حكمت
از سر كوىِ تو هرك او به ملالت برود * نرود كارش و آخر به خجالت برود
كاروانى كه بود بدرقهاش حفظِ خدا * به تجمّل بنشيند به جلالت برود
سالك از نورِ هدايت ببرد راه به دوست * كه به جايى نرسد گر به ضلالت برود
كام خود آخر عُمر از مى و معشوق بگير * حيفِ اوقات كه يكسر به بطالت برود
اى دليلِ دلِ گمگشته خدا را مددى * كه غريب ار نبرد ره به دلالت برود
حكمِ مستورى و مستى همه بر خاتم توست * كس ندانست كه آخر به چه حالت برود
حافظ از چشمهى حكمت به كف آور جامى * بو كه از لوحِ دلت نقشِ جهالت برود
1 - هركس كه از درگاه تو - و از سر كوى تو - با خستگى و دلتنگى برود ، كارش به سامان نمىرسد و شرمنده مىشود .
2 - كاروانى كه لطف خداوند نگهبان و پشتيبان آن باشد ، با شوكت و شكوه در منزل فرودمىآيد و با عظمت و بزرگى از آنجا حركت مىكند .
3 - سالك به كمك هدايت و رهبرى پير به سوى دوست راه مىبرد ، و اگر بدون همراهى پير برود ، گمراه مىشود و به مقصد نمىرسد . [ هدايت پير ، مانند نورى است كه راه سالك را روشن و او را به