سوى مقصد راهنمايى مىكند ! ]
4 - در اين سالهاى پايان عمر ، از مى و معشوق كام دل خود را بگير ، حيف است كه اوقات عمرت به بيهودگى صرف شود .
5 - اى راهنماى دل گمگشتهى من ، به خاطر خدا كمكى كن ؛ زيرا غريبى كه راه را نمىشناسد و نمىتواند به مقصود راه ببرد ، با راهنمايى تو مىتواند راه را طى كند .
6 - حكم پرهيزگارى و مستى ، به عاقبت و سرانجام كار مربوط است . زيرا كسى نمىداند كه آن دو به چه وضعى و حالتى به پايان راه خواهند رسيد . [ مقصود اين است كه وضع موجود كه چه كسى پرهيزگار و چه كسى مست است ، براى صدور حكم پاداش كافى نيست . بلكه مهم سرانجام كار است .
تلويحا مىخواهد بگويد كه پاداش از آن مستان است . اين معنى را در غزلى ديگر چنين سروده است :
نصيب ماست بهشت اى خداشناس برو * كه مستحق كرامت گناهكارانند . ]
7 - اى حافظ ، از چشمهى حكمت و دانش جامى به دست آور ، اميد كه نادانى و جهالت از دلت پاك شود . [ حكمت و دانش را به چشمه ، دل را به صفحه و جهالت و نادانى را به نقشى بر اين صفحه مانند كرده است . ]
223 - نقش تو
هرگزم نقشِ تو از لوحِ دل و جان نرود * هرگز از يادِ من آن سروِ خرامان نرود
از دماغِ من سرگشته خيال دهنت * به جفاىِ فلك و غصّهى دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند * تا ابد سر نكشد وز سر پيمان نرود
هر چه جز بارِ غمت بر دلِ مسكين من است * برود از دلِ من وز دلِ من آن نرود
آن چنان مهرِ توام در دل و جان جاى گرفت * كه اگر سر برود ، از دل و از جان نرود
گر رود از پىِ خوبان دلِ من معذور است * درد دارد چه كند كز پىِ درمان نرود ؟
هر كه خواهد كه چو حافظ نشود سرگردان * دل به خوبان ندهد وز پىِ ايشان نرود
1 - نقش روى تو ، هرگز از صفحهى دلم پاك نمىشود و هرگز آن سرو خرامان از يادم نمىرود .
[ دل خود را به صفحهاى مانند كرده كه تصوير چهرهى دوست بر آن نقش بسته است و مقصود از سرو