1 - خون دل ما ، پيوسته از چشم بر چهره جارى مىشود ! چه بگويم كه از دست چشم بر چهرهى ما چه ستمى مىرود ! ؟ [ تصوير اشك خونين است كه بر چهره جارى است . گويى ، اشك با سرخ كردن چهره ، نسبت به آن ستم كرده است ! ]
2 - ما در درون سينه - در دل - خود آرزو و عشقى را پنهان كردهايم ؛ اگر سر ما بر باد رود ، به سبب افشا شدن آن آرزو خواهد بود . [ يعنى اگر آرزو و راز نهفته در دل ما آشكار شود ، سر ما بر باد خواهد رفت . ]
3 - اگر معشوق ماهرو و مهربان من جامه بر تن كند و جلوهگر شود ، خورشيد آسمان از شدت رشك بر خود مىشكافد . [ خورشيد خاورى ، همان خورشيد واقعى است كه از خاور طلوع مىكند . جامه بر تن ديدن خورشيد ، كنايه از شكافتن و طلوع كردن و ماه مهرپرور ، استعاره از معشوق است . ]
4 - ما چهرهى خود را بر خاك راه يار نهادهايم . اگر آن يار پا بر چهرهى ما بگذارد و بگذرد ، سزاوار است .
5 - اشك من مانند سيلى از چشمانم جارى است ، هركس آن را ببيند - اگر دلش از سنگ باشد هم - متأثر مىشود . [ از جا رفتن ، يعنى تكان خوردن و جابهجا شدن ، كنايه از تأثيرپذيرى است . در مقام مبالغه ، اشك خود را به سيل مانند كرده كه همه چيز - از جمله دلهاى سنگ - را از جا مىكند ! ]
6 - ما شب و روز با اشك خود جروبحث و ماجرا داريم ، بدان سبب كه چرا اشك ، تا سر كوى يار مىرود . [ اما ما خود نمىتوانيم برويم و از ديدار محروم هستيم در ادامهى بيت پيشين كه اشك خود را به سيل مانند كرده بود ، بازهم مبالغه مىكند كه جريان اشك تا به حدى است كه تا سر كوى يار مىرود . آنگاه ، از اين كه اشك تا كوى يار مىرود و او خود نمىتواند برود و محروم است ، شكايت دارد و با اشك خود مجادله مىكند ! ]
7 - حافظ ، مانند صوفيان صومعهدار ، از روى صدق و صفا پيوسته به كوى ميكده مىرود . [ يعنى همان گونه كه صوفيان به صومعهى خود دل بستهاند و با صفا و خلوص به آنجا مىروند ، حافظ هم به طور دائم با صدق و صفا به صومعهى خود - يعنى كوى ميكده - مىرود . ]
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 359
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٣٥٩