تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 354

مساهمون:

ص٣٥٤
صبا جلوه‌گرى و دلبرى مىكرد ! 10 - هر گنج خوشبختى كه خدا به حافظ داده ، از بركت دعاى شب و ذكر و ورد سحرگاهى بوده است . [ خوشبختى را به سبب ارزشمندى به گنج مانند كرده است . ]

217 - جان پريشان

مسلمانان مرا وقتى دلى بود * كه با وى گفتمى گر مشكلى بود
به گردابى چو مىافتادم از غم * به تدبيرش اميدِ ساحلى بود
دلى همدرد و يارى مصلحت‌بين * كه استظهارِ هر اهلِ دلى بود
ز من ضايع شد اندر كوىِ جانان * چه دامنگير ، يا رب ، منزلى بود !
هنر بىعيبِ حرمان نيست ليكن * ز من محروم‌تر كىْ سائلى بود ؟
بر اين جانِ پريشان رحمت آريد * كه وقتى كاردانى كاملى بود
مرا تا عشق تعليمِ سخن كرد * حديثم نكته‌ى هر محفلى بود
مگو ديگر كه حافظ نكته‌دان است * كه ما ديديم و محكم جاهلى بود
1 - مسلمانان ! روزگارى ، دلى داشتم كه مشكلم را به او مىگفتم . 2 - هنگامى كه در گرداب غم و اندوه مىافتادم ؛ با چاره‌انديشى او اميد نجاتى مىيافتم . [ غم را به گردابى مانند مىكند كه براى رهايى از آن ، از دل خود كمك مىگرفته است . ] 3 - دلى كه همدرد و مصلحت‌بين و مايه‌ى پشت گرمى صاحب دلان بود . 4 - اين دل در كوى جانان از من گم شد ، يا رب ! كوى جانان چه منزل دامن‌گيرى داشت ! [ دامن‌گير ، يعنى مانع حركت . آنچه دامن انسان را بگيرد و مانع حركت او شود . مىگويد : خاك كوى جانان دامن‌گير و مانع حركت من شد و در آنجا مدتى ماندگار شدم ! ] 5 - فضل و هنر موجب حرمان و محروميت است ، اما هيچ هنرمند درويشى مانند من دچار محروميت نيست . [ مىگويد : صاحبان فضل و هنر از نعمت‌هاى زندگى محرومند ؛ اما من درويش - كه صاحب هنرم - از همه محروم‌تر هستم ! ] 6 - بر جان پريشان من رحمى كنيد ، زيرا كه روزگارى كاردان كاملى بوده است !
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 354 | شمس الدين حافظ