تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣
خوش بود لبِ آب و گل و سبزه و نسرين * افسوس كه آن گنجِ روان رهگذرى بود
خود را بكش اى بلبل از اين رشك كه گل را * با بادِ صبا وقتِ سحر جلوه‌گرى بود
هر گنجِ سعادت كه خدا داد به حافظ * از يُمنِ دعاىِ شب و وردِ سحرى بود
1 - آن يار كه از وجود او ، خانه‌ى ما به پرى خانه بدل شده بود ، سراپايش مانند پرى ، خالى از عيب بود . 2 - دل با خود گفت : در آرزوى ديدار او و استشمام بوى خوش وجود او در اين شهر اقامت مىكنم . بيچاره نمىدانست كه يارش اهل سفر است [ و در جايى ماندگار نمىشود ! ] 3 - تنها من نيستم كه راز دلم آشكار و افشا شده است ، كار آسمان ( روزگار ) ، تا بوده ، پرده‌درى و افشاگرى بوده است . 4 - محبوب خردمند ماه روى من ، كه هم حسن ادب داشت و هم از شيوه‌ى صاحب نظرى برخوردار بود ، 5 - بخت و طالع شوم و ستمگر ، او را از من گرفت . چه كنم ؟ اين حادثه از بخت بد و دور قمرى نصيب من شد . [ مقصود نهايى از دور قمرى - در ادب فارسى - همان آخر الزمان است . به فرهنگ واژگان پايان كتاب بنگريد . ] 6 - اى دل ، معشوق را معذور بدار اگر نسبت به تو توجهى نكرد ؛ زيرا كه تو درويشى و او در سرزمين حسن و جمال داعيه‌ى پادشاهى و تاجورى دارد ! [ يعنى يار در اوج زيبايى و شاه نكورويان است ، پس بديهى است كه به گدايى چون تو بىتوجه باشد . ] 7 - لحظه‌هاى خوش زندگى ، همان بود كه در كنار دوست سپرى شد ؛ باقى همه ، بىحاصلى و بىخبرى بود ! 8 - نشستن در كنار جوى آب و گل سرخ و سبزه و گل نسرين ، لذت‌بخش بود اما افسوس كه آن يار ارزشمند ، به شتاب مىگذشت ! [ و بىوجود او ، لب جوى و گل و سبزه ، خوشايند نيست . گنج روان ، كه به گنج قارون اشاره دارد كه به سبب نفرين موسى در زمين فرورفت ؛ در اينجا استعاره از معشوق است . يعنى معشوق به سبب ارزشمندى به گنج تشبيه شده و چون اقامت نمىكند و در گذر است ، صفت روان ( - رونده ) را يافته است . برخى شارحان لحظه‌هاى در كنار جوى آب و سبزه و گل بودن را ، گنج روان به شمار آورده‌اند . ] 9 - اى بلبل ! خود را از رشك و حسد بكش ! زيرا كه معشوق تو - يعنى گل - سحرگاهان براى باد