تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢
در مدرسه مطرح مىشد . 4 - دل از ناز و كرشمه‌ى ساقى سپاسگزار بود ؛ اما از نامساعد بودن بخت خود اندكى گله داشت . [ كه چرا يارى نمىكند تا او به وصال دوست برسد ! ] 5 - در مقام مقايسه پى بردم كه چشم مست جادوگر او ، هزار جادوگر مانند سامرى در خيل و گله‌ى خود داشت . [ به داستان جادوگر سامرى اشاره دارد كه در غياب موسى ( ع ) گوساله‌ى طلايى ساخت و مردم را فريفت . مىگويد ، چشم جادوگر او ، هزار سامرى را در خود داشت . از هزار سامرى جادوگرتر بود ! ] 6 - به او گفتم : بوسه‌اى به لب‌هايم حواله كن . به خنده گفت : من و تو كى چنين صحبت‌هايى داشتيم ؟ ! 7 - اميد دارم كه ستاره‌ى سعد به من روى آورد ؛ زيرا كه ديشب يار من به ماه نگريست . [ بنابراين ، خورشيد و ماه در مقابل هم قرار گرفتند و اين قران سعدين است . ( يعنى مقابل قرار گرفتن دو ستاره‌ى سعد ) است . چهره‌ى يار را به خورشيد مانند كرده است و نگريستن او به ماه را مانند مقابل قرار گرفتن ماه و خورشيد به شمار آورده است . ] 8 - فرياد كه دهان كوچك يار - كه درمان درد حافظ را با خود دارد - در هنگام جوان‌مردى چه كم‌ظرفيت و خسيس بود . [ كوچكى دهان يار را تلويحا نشانه‌ى كم‌حوصلگى و خسّت فرض كرده و مقصود از درمان درد حافظ بوسه گرفتن از لب‌هاى يار است . ازاين‌رو مىگويد : دهان كوچك يار در شفابخشى درد حافظ خسيس است ! ]

216 - اوقات خوش

آن يار كز او خانه‌ى ما جاىِ پرى بود * سر تا قدمش چون پرى از عيب برى بود
دل گفت فروكش كنم اين شهر به بويش * بيچاره ندانست كه يارش سفرى بود
تنها نه ز رازِ دلِ من پرده بر افتاد * تا بود فلك شيوه‌ى او پرده‌درى بود
منظورِ خردمند من آن ماه كه او را * با حسن ادب شيوه‌ى صاحب نظرى بود
از چنگِ منش اخترِ بدمهر بدربرد * آرى چه كنم دولتِ دور قمرى بود
عذرى بنه اى دل كه تو درويشى و او را * در مملكتِ حُسن سرِ تاجورى بود
اوقاتِ خوش آن بود كه با دوست بسررفت * باقى همه بىحاصلى و بىخبرى بود
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 352 | شمس الدين حافظ