تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 348

مساهمون:

ص٣٤٨
برگردم ، اما ممكن نشد ؛ چون بين ما طلاق رخ داده بود . 3 - در مراحل سير و سلوك ، به هر مرحله كه رسيديم ، ديديم كه عافيت و نظربازى با هم سازگار نيستند . [ يعنى نظربازى ، امنيت و عافيت را به خطر مىاندازد ! ] 4 - اى ساقى ، جام شراب را پياپى بده ؛ زيرا كه در راه سلوك ، هركس عاشقانه گام بر ندارد ، گرفتار نفاق و دورويى شده است . 5 - اى خوابگزار ، ديشب ، در خواب شيرين سحرگاهى ديدم كه با آفتاب هم‌خانه شده‌ام ! با تعبير اين خواب به من مژده بده . [ هم‌خانه شدن با خورشيد ، اشاره‌اى به معراج حضرت عيسى دارد كه در آسمان چهارم - كه برج خورشيد است - اقامت كرد . بنابراين ، مىگويد : خواب مىديدم كه به معراج رفته و مانند عيسى در آسمان همنشين خورشيد شده‌ام . مژده بده كه تعبير اين خواب چيست ؟ ] 6 - در عالم خيال و آرزو نقشه مىكشيدم كه از چشم مست او دورى كنم ، اما نتوانستم ؛ زيرا كه خم ابروى او طاقت مرا طاق كرده بود و صبر و شكيبايى مرا گرفته بود . 7 - اگر نصرة الدين شاه يحيى ، از روى بزرگوارى به دين يارى نمىكرد ، كار حكومت و دين نظم و سامان خود را از دست مىداد . 8 - هنگامى كه حافظ اين شعر آشفته را مىنوشت ، فكرش به شدت در دام اشتياق ديدار يار گرفتار بود . [ علت پريشانى و آشفتگى شعر من اين است ! ]

213 - گوهر مخزن اسرار

گوهرِ مخزنِ اسرار همان است كه بود * حُقّه‌ى مِهر بدان مُهر و نشان است كه بود
عاشقان زمره‌ى اربابِ امانت باشند * لاجَرَم چشمِ گهربار همان است كه بود
از صبا پرس كه ما را همه‌شب تا دمِ صبح * بوىِ زلف تو همان مونس جان است كه بود
طالبِ لعل و گهر نيست ، و گرنه خورشيد * همچنان در عملِ معدن و كان است كه بود
كشته‌ى غمزهء خود را به زيارت درياب * زان كه بيچاره همان دل‌نگران است كه بود
رنگِ خونِ دلِ ما را كه نهان مىدارى * همچنان در لبِ لعلِ تو عيان است كه بود
زلفِ هندوى تو گفتم كه دگر ره نزند * سالها رفت و بدان سيرت و سان است كه بود
حافظا بازنما قصهء خونابه‌ى چشم * كه بر اين چشمه همان آبْ روان است ، كه بود