در زمينهى زلف سياه مانند مشعلى مىدرخشيد . ]
6 - دل ، خون بسيارى به دست آورد و ذخيره كرد ، اما چشم آن همه را فروريخت ! شگفتا ! چه كسى با زحمت بسيار اندوخته بود و چه كسى به راحتى همه را تلف كرد !
7 - يار را به دنيا مفروش ؛ زيرا كسى كه يوسف را در برابر زر ناخالص فروخت ، سود چندانى نكرد ! [ با اشاره به داستان حضرت يوسف ، يار را به يوسف و دنيا را به زر ناسره و بىارزش مانند كرده ، مىگويد : به خاطر دنياى بىارزش يار را از دست مده . ]
8 - گفت و چه خوب گفت كه اى حافظ ، برو و خرقهات را بسوزان ! يا رب ! از كجا پى برده بود كه زر من قلب و خرقهام ريايى است ؟ [ قلبشناسى ، يعنى شناختن كالا و زر تقلبى . حافظ ، در مقام انتقاد از صوفيان رياكار ، خود را در معرض خطاب و سرزنش معشوق قرار مىدهد كه او را به سوزاندن جامهى ريا و ترك تقلّب دعوت مىكند . در عين حال در واژهء قلب ايهام ظريفى هم وجود دارد و معنى دوم آن دل است . بنابراين ، مىگويد : او از كجا فهميده بود كه دل من از خلوص برخوردار نيست ؟ ! ]
212 - شاهد عهد شباب
يكدو جامم دى سحرگه اتّفاق افتاده بود * وز لبِ ساقى شرابم در مذاق افتاده بود
از سرِ مستى دگر با شاهدِ عهدِ شباب * رجعتى مىخواستم ليكن طلاق افتاده بود
در مقاماتِ طريقت هر كجا كرديم سير * عافيت را با نظربازى فراق افتاده بود
ساقيا جامِ دمادم ده كه در سيرِ طريق * هر كه عاشقوش نيامد در نفاق افتاده بود
اى معبّر مژدهاى فرما كه دوشم آفتاب * در شكر خوابِ صبوحى هم وثاق افتاده بود
نقش مىبستم كه گيرم گوشهاى زان چشمِ مست * طاقت و صبر از خمِ ابروش طاق افتاده بود
گر نكردى نصرتِ دين ، شاه يحيى از كرم * كارِ ملك و دين ز نظم و اتّساق افتاده بود
حافظ آن ساعت كه اين نظم پريشان مىنوشت * طايرِ فكرش به دامِ اشتياق افتاده بود
1 - ديروز ، سحرگاهان نوشيدن يكى دو جام شراب ، برايم اتفاق افتاد و از لب شيرين ساقى شراب به مذاقم بسيار خوش آمد . ( ظاهرا يعنى : بوسه بر لب ساقى ، جام را به كامم خوش كرد ! )
2 - از روى مستى ، مىخواستم كه بار ديگر با معشوق روزگار جوانى پيوند برقرار كنم و به سوى او