تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 345

مساهمون:

ص٣٤٥

210 - قصّهء گيسوى تو

دوش در حلقه‌ى ما قصهء گيسوىِ تو بود * تا دلِ شب سخن از سلسله‌ى موىِ تو بود
دل كه از ناوكِ مژگان تو در خون مىگشت * باز مشتاق كمان خانه‌ى ابروى تو بود
هم عَفَا اللّه صبا كز تو پيامى مىداد * ورنه در كس نرسيديم كه از كوىِ تو بود
عالم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت * فتنه‌انگيز جهان غمزهء جادوىِ تو بود
من سرگشته هم از اهلِ سلامت بودم * دامِ را هم شكنِ طرّه‌ى هندوى تو بود
بِگُشا بندِ قبا تا بگشايد دلِ من * كه گشادى كه مرا بود ز پهلوىِ تو بود
به وفاىِ تو كه بر تربتِ حافظ بگذر ! * كز جهان مىشد و در آرزوىِ روى تو بود !
1 - ديشب در جمع ما - عاشقان - داستان گيسوى تو در ميان بود و تا نيمه‌شب از حلقه‌ى زلف تو سخن مىگفتيم . 2 - دل كه از تير مژگان تو ، در خون خود غرق بود ، بازهم مشتاق ديدن كمان خانه‌ى ابروى تو بود . [ ابرو را به كمان‌خانه يا كمان‌دان تشبيه كرده و در مقام بيان شدت اشتياق براى ديدن روى يار مىگويد : با آن كه تير مژگانت ، از كمان ابروى تو رها شده و بر دلم نشسته و آن را خون كرده ، بازهم ، دل من مشتاق كمان خانه‌ى ابروى توست ! ] 3 - آفرين به باد صبا كه براى من از تو پيام مىآورد . و گرنه ، جز او كسى را نديديم كه از كوى تو بيايد و پيامى از سوى تو بياورد . [ عفا اللّه ، يعنى خدا ببخشد . اما مقصود از آن تحسين و تشويق مخاطب است . يعنى آفرين بر باد صبا ! ] 4 - جهان از شور و شر عشق ، هيچ خبرى نداشت ؛ ناز و غمزهء چشم جادوگر تو بود كه فتنه و شور در جهان افكند ! 5 - من سرگشته هم ، برخوردار از سلامت و آسوده خاطر بودم ؛ حلقه‌ى گيسوى تو دام را هم شد و مرا گرفتار كرد [ و آرام و قرارم را ربود . هندو ، استعاره از گيسوى سياه معشوق است . ) 6 - بند قبايت را باز كن تا دل من شاد شود ؛ زيرا كه گشايش كار و آسودگى من از سوى تو و در كنار تو بودن است . [ بند از قبا گشودن ، كنايه از نشستن و ماندن در جايى است . معمولا انسان وقتى مىخواهد در جايى بماند ، جامه‌ى راه را از تن در مىآورد و جامه بدل مىكند . بنابراين ، شاعر از معشوق درخواست مىكند كه در نزد او بماند ؛ زيرا كه آسودگى خاطر او در همين است . ] 7 - تو را به وفادارىات سوگند مىدهم كه بر سر تربت حافظ گذر كن ؛ زيرا كه او در لحظه‌ى رفتن از اين جهان ، در آرزوى ديدار تو بود !
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 345 | شمس الدين حافظ