تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 346

مساهمون:

ص٣٤٦

211 - آتش چهره

دوش مىآمد و رخساره بر افروخته بود * تا كجا باز دلِ غم‌زده‌اى سوخته بود
رسمِ عاشق‌كشى و شيوه‌ى شهر آشوبى * جامه‌اى بود كه بر قامتِ او دوخته بود
جانِ عشّاق سپندِ رُخِ خود مىدانست * و آتشِ چهره بدين كار بر افروخته بود
گرچه مىگفت كه زارت بكشم ، مىديدم * كه نهانش نظرى بر من دل‌سوخته بود
كُفر زلفش رهِ دين مىزد و آن سنگين‌دل * در پىاش مشعلى از چهره بر افروخته بود
دل بسى خون به كف آورد ولى ديده بريخت * اللّه اللّه كه تلف كرد و كه اندوخته بود
يار مفروش به دنيا كه بسى سود نكرد * آن كه يوسف به زرِ ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت : برو خرقه بسوزان حافظ * يا رب اين قلب‌شناسى ز كه آموخته بود ؟ !
1 - ديشب ، با چهره‌اى درخشان و برافروخته مىآمد . معلوم نبود كه بار ديگر ، دل كدامين عاشق را با آتش چهره‌اش سوزانده بود . [ چهره‌ى درخشان و فروزان معشوق را مانند شعله‌ى آتش تصور مىكند كه دل‌هاى عاشقان را مىسوزاند ! ] 2 - كشتن عاشقان و به آشوب كشاندن شهر ، شيوه‌ى رايج او كاملا سازگار با شخصيت او بود . مانند جامه‌اى كه متناسب با قامت او دوخته شده باشد . [ غارت دل عاشقان و فتنه و آشوب در شهر افكندن را به جامه‌اى مانند مىكند كه گويى فقط براى قامت يار دوخته شده است . ] 3 - جان عاشقان را سپندى مىدانست كه براى دور كردن زخم چشم از رخ زيباى او بايد سوخته شود ! ازاين‌رو چهره‌اش را مانند آتشى بر افروخته بود . [ در واقع چهره‌ى درخشان و سرخ و شاداب يار به آتشى مانند كرده كه جان عاشقان مانند سپندى بر آن مىسوزد . ] 4 - گرچه مىگفت كه تو را با زارى مىكشم ، اما مىديدم كه پنهانى نسبت به من دل‌سوخته نظر لطفى داشت . 5 - زلف سياهش - مانند كفر - دين را به يغما مىبرد و چهره‌ى نورانىاش ، در پشت زلف سياه ، مانند مشعلى روشنگر راه عاشقان بود ! [ علاوه بر آن كه مىتوان كفر زلف را تشبيه در نظر گرفت ، معناى ديگر كفر ، يعنى سياهى شب هم متناسب است . يعنى زلف سياه معشوق را مانند تاريكى كه موجب گمراهى است و چهره‌ى معشوق را مانند مشعلى كه عامل هدايت و نجات از گمراهى است ، به شمار آورده است . و اما مقصود نهايى توصيف زلف و چهره‌ى معشوق است . مىگويد : چهره‌ى زيباى او
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 346 | شمس الدين حافظ