تا مگر همچو صبا باز به كوى تو رسم * حاصلم دوش بجز نالهى شبگير نبود
آن كشيدم ز تو اى آتش هجران كه چو شمع * جز فناى خودم از دست تو تدبير نبود !
آيتى بود عذاب انده حافظ بىتو * كه بر هيچ كسش حاجت تفسير نبود
1 - تقدير نبود كه اين زخم ديدهى راه عشق به شمشير تو كشته شود ؛ و گرنه دل بىرحم تو در كشتن من هيچ كوتاهى نمىكرد .
2 - هنگامى كه من ديوانه گيسوى تو را رها مىكردم ، چيزى جز حلقههاى زنجير لايق من نبود .
[ يعنى رها كردن گيسوى تو ديوانگى بود و براى ديوانه ، چيزى جز زنجير شايسته نيست ! ]
3 - يا رب اين آينهى حسن ، چه گوهر و سرشتى دارد ( چه شفافيتى دارد ! ) كه آه من هيچ تأثيرى در آن نمىكند . [ آينه ، در برابر آه كشيدن و دميدن بر صفحهى آن ، بخار مىگيرد و كدر مىشود ، بر اساس اين تصوير واقعى و عينى ، شاعر ، زيبايى معشوق را به آينهاى مانند مىكند كه شفافيت آن به گونهاى است كه آه در آن اثرى نمىكند . و مقصود اين است كه : آه سوزناك من در دل او اثرى ندارد ! ]
4 - با حيرت و سرگردانى به ميكدهها روى آوردم ؛ زيرا كه در صومعه حتى يك پير و مرشد نبود كه تو را بشناسد . [ ديگران كه جاى خود دارند . ]
5 - در دنياى ناز و دلبرى ، نازنينتر و دلرباتر از قامت تو چيزى پديد نيامده و در جهان هستى ، زيباتر از تصوير تو تصوير و نقشى نيست . [ مقصود از جهان تصوير ، همان جهان آفرينش است . يعنى جهانى كه پديدهها در آن صورت و نقش يافتهاند . ]
6 - بدان اميد كه مانند صبا ، سحرگاهان بار ديگر به كوى تو برسم ، تمام شب را تا سحر ناله سر دادهام . [ نالهى خود را به دميدن و وزش باد سحرى تشبيه كرده است . مىگويد : همان گونه كه نسيم سحرى مىوزد تا به كوى تو برسد ، من هم ديشب تا سحرگاه نالهى شبگير ( سحرگاهى ) سر دادهام بدان اميد كه ديدار تو برايم حاصل شود ! ]
7 - اى آتش جدايى ، از دست تو ، چارهاى جز سوختن و فانى شدن نداشتم ، همچنان كه آتش ، شمع را مىسوزاند و نابود مىكند . [ جدايى را به آتش و خود را به شمع مانند كرده مىگويد : همان گونه كه شمع آن قدر مىسوزد تا تمام مىشود ، من نيز در جدايى دوست سوختم تا به فنا رسيدم . ]
8 - غم و اندوه حافظ در دورى از تو ، آيهى عذاب بود . آيهاى كه براى هيچكس نياز به تفسير ندارد و خود كاملا گوياست . [ آيه ، ايهام دارد : 1 - نشانهى بارز . 2 - آيهى قرآن . تناسب آن با تفسير در مصراع دوم از همين روست . مىگويد : غم و اندوه من در دورى تو آن چنان بارز و آشكار بود كه نيازى به هيچ توضيحى نداشت . مانند آيهى محكم و مبيّنى كه نياز به تفسير ندارد ! ]