207 - فيروزهى بواسحاقى
ياد باد آنكه سرِ كوىِ توام منزل بود * ديده را روشنى از خاكِ دَرَت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثرِ صحبتِ پاك * بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود
دل چو از پيرِ خرد نقلِ معانى مىكرد * عشق مىگفت به شرح آن چه بر او مشكل بود
آه از آن جور و تطاول كه در اين دامگه است * آه از آن سوز و نيازى كه در آن محفل بود
در دلم بود كه بىدوست نباشم هرگز * چه توان كرد كه سعىِ من و دل باطل بود
دوش بر يادِ حريفان به خرابات شدم * خُمِ مِىْ ديدم خون در دل و پا در گِل بود
بس بگشتم كه بپرسم سببِ دردِ فراق * مُفتىِ عقل در اين مسئله لايعقل بود
راستى خاتمِ فيروزهى بواسحاقى * خوش درخشيد ولى دولتِ مستعجِل بود
ديدى آن قهقههى كبكِ خرامان حافظ * كه ز سر پنجهى شاهينِ قضا غافل بود ؟ !
1 - ياد باد آن روزگارى كه در كوى تو ساكن بودم و خاك درگاه تو ، روشنىبخش چشمانم بود .
2 - بر اثر همنشينى پاك و صميمانهى ما - درست مانند رابطهى گل سوسن و گل سرخ - آن چه او در دل داشت بر زبان من جارى مىشد . [ خود را به گل سوسن - كه ده زبان دارد - و معشوق را به گل سرخ - كه خاموش است - مانند كرده ، در مقام بيان ميزان صميميت و يكدلى ، مىگويد : من همان چيزى را بر زبان مىآوردم كه در دل او و آرزوى او بود . ]
3 - هنگامى كه دل معانى و موضوعاتى را از پير خرد نقل مىكرد ، آن چه را كه درك و فهمش مشكل بود ، عشق شرح و توضيح مىداد . [ خود را به پير و مرشدى مانند كرده كه در مقام راهنمايى ، موضوعاتى را به دل گوشزد مىكند . به عشق نيز شخصيت بخشيده و او را برتر و فراتر از عقل مىشمارد و مىگويد : دشوارىهاى سخن عقل را ، عشق تفسير مىكرد ! ]
4 - فرياد از اين جور و درازدستى كه در اين دامگه وجود دارد و افسوس از آن سوز و گداز و اظهار نيازى كه در آن محفل وجود داشت اما اثربخش نشد . [ مقصود از دامگه ، دنياست . ]
5 - تصميم و آرزو داشتم كه هرگز بدون دوست به سر نبرم ، اما چه مىتوان كرد كه تلاش من و دل ، هر دو بىحاصل بود . [ و اين آرزو برآورده نشد . ]
6 - ديشب به ياد ياران و همراهان به خرابات رفتم . ديدم كه خم مى سخت گرفتار است و خون دل مىخورد . [ خون در دل بودن ، تصوير خيالى شراب سرخ در درون خم است . در نسخهى خانلرى ، به جاى پا در گل ، سر در گل آمده كه مناسبتر است . زيرا كه معمولا سر خم را با گل مىگرفتهاند تا هوا