جملهى قرآنخوانان و زاهد را شيطانى مىبيند كه از او مىگريزد . مىگويد همانطوركه گريختن ديو از قرآنخوانان امرى بديهى است و اهميتى ندارد ، پى نبردن زاهد به رندى حافظ هم بىاهميت است . ]
11 - اگر مغبچگان از رياكارى ما آگاه شوند و به انديشهى ما پى ببرند ، پس از اين ديگر خرقهى صوفيان را به گرو بر نمىدارند !
194 - نهال شوق در خاطر
سمن بويان غبار غم چو بنشينند ، بنشانند * پرى رويان قرار از دل چو بستيزند ، بستانند
به فتراكِ جفا دلها چو بربندند ، بربندند * ز زلفِ عنبرين ، جانها چو بگشايند ، بفشانند
به عمرى يك نفس با ما چو بنشينند ، برخيزند * نهالِ شوق در خاطر ، چو برخيزند ، بنشانند
سرشكِ گوشهگيران را چو دَريابند ، دُر يابند * رخِ مهر از سحرخيزان نگردانند ، اگر دانند
ز چشمم لعلِ رمّانى چو مىخندند ، مىبارند * ز رويم رازِ پنهانى چو مىبينند ، مىخوانند
دواىِ دردِ عاشق را كسى كو سهل پندارد * ز فكر آنان كه در تدبيرِ درمانند ، درمانند
چو منصور از مراد آنان كه بر دارند ، بردارند * بدين درگاه حافظ را چو مىخوانند ، مىرانند
در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ، ناز آرند * كه با اين درد اگر در بندِ درمانند ، درْ مانند
1 - دلبرانى كه بوى گل ياس مىدهند ، هنگامى كه در مجلس مىنشينند ، غمها را از دل مشتاقان مىزدايند و پرى رويان ، هنگامى كه مىستيزند ، آرام و قرار از دلها مىربايند .
2 - هنگامى كه نسبت به دلها ستم مىكنند ، كردهاند ( و از كسى پروا ندارند ) و هنگامى كه گره از زلف عنبر بوى خود مىگشايند ، دلهاى گرفتار در حلقههاى گيسوى خود را مىپراكنند ! [ فتراك جفا ، تشبيه است ؛ جفا را به فتراك ( - كمند ) ى مانند كرده كه دل مشتاقان را به آن بستهاند ! ]
3 - هنگامى كه پس از عمرى ، يك لحظه با ما مىنشينند ، بلافاصله برمىخيزند ! و چون برمىخيزند ( كه بروند ) نهال شوق و آرزوى ديدار را در دلها مىكارند . [ يعنى شوق ديدار بار ديگر مانند نهالى در دل مىرويد و رشد مىكند . ]
4 - اگر به اشك گوشه نشينان توجهى كنند ، به درّ مرواريد دست يافتهاند و اگر آگاه باشند ، هرگز از سحرخيزان روى بر نمىگردانند [ و نسبت به آنان بىتوجهى نمىكنند ! ] .